تا حالا دوبار می خواستم این وبلاگ را پاک کنم که یک بارشم همین یک ماه اخیر بوده.
اون موقع وقتی می خواستم حذفش کنم واقعا دلم می خواست که این کار را انجام بدم اما چون تاثیر مهمی داشت با خودم گفتم باشه من این وبلاگ را حذف می کنم اما نه الان چون ممکنه که یه تصمیم عجولانه باشه و بعدا پشیمون بشم برای همینم با خودم گفتم من این وبلاگ را یک هفته دیگه حذف می کنم.
گذشت و حدودا یک هفته دیگه شد و من خوشحال بودم که به اون تصمیم عجولانه عمل نکرده بودم. با پاک شدن این وبلاگ چه سودی به من می رسید، هیچ.
بالاخره این بیت و بایتها جزئی از زندگی من را با خودشون حمل می کنند، چه آموزنده چه بد چه خوب چه ...
اما خوب چرا دارم اینا را اینجا می گم. آخه یک اتفاق تازه رخ داده زینب بر داشته وبلاگشا حذف کرده.
نمی دونم به من ربط داره یا نه شاید اصلا به من هیچ ربطی نداشته باشه. اما اگه ربط داشت می تونست بگه که من خوشم نمی یاد که تو به وبلاگ من سر بزنی و من دیگه هرگز اونجا را چک نمی کردم. به هر حال وبلاگ خودش بوده و هر تصمیمی می تونه در موردش بگیره.
چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست
سخن شناس نه ای دلبرا! خطا اینجاست
با خودم گفتم که 40 روز سکوت وبلاگی می کنم.
اما خوب برای چی برای اینکه به تو بگم من را خیلی ناراحت کردی؟ برای اینکه بگم حداقل یک دلیل روشن بیار تا یه دل بشم؟ برای اینکه به خودم بگم من به سکوت یا شایدم تفکر بیشتر احتیاج دارم؟
یا برای اینکه اون شمع سبز شده تو وبلاگم با شعله های آبیش به اندازه این 40 روز حرف داره، خودش، تاریکی اطرافش و شعله سرد و زلالش. به هر حال من نتونستم، فقط 10 روز دوام آوردم. نمی تونم اینجا ننویسم یا حداقل سخته که اینجا را برای همیشه فراموش کنم. هر چند که دیگه مثل گذشته نیست.
