خستم.
واقعا خستم خدا، از این همه بالا و پایین بردنات از اینکه یک چیزی را می دی اما کاری می کنی که هزار بار دعا می کنم که ای کاش نداده بودی. از بلاهایی که سرم میاد و نمی دونم که اینا عقوبت کاراما یا آزمایشیه از جانب تو.
از همه چیش خستم، همه این فلسفه ها را هم می دونم که ناامیدی بدترین چیزه اما برای من مرحم دردامه، هر وقت نا امید بودم تو بودی که دستما می گرفتی، تو بودی که به یک امید راست یا دروغ نجاتم میدادی حالام همون جور شدم، اگه می خوای دست بکار بشی بشو.
همه را که خودت خوب می دونی همه بازی ها را.
هر چه من صادق تر عمل می کردم بدتر جواب میداد هر چه خالص تر می شدم دورتر می شد. هر چه مصمم تر می شدم دو دلتر میشد.
یک شبی مجنون نمازش را شکست
بــی وضــــو در کوچـــه لیلا نشســـت
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فــــارغ از جـــام الــستــش کــــرده بــــود
ســجـده ای زد بـــر لــــب درگــاه او
پــــُر ز لـــیلــا شـــــد دل پـــــر آه او
گـــفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بــــر صلیب عـــشق دارم کرده ای
جـــــام لیلا را به دسـتـم داده ای
وندر این بازی شــکستم داده ای
نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیـلاســـــت آنم می زنی
خسته ام زین عشق، دل خونم نکن
من کـــه مجنونم تو مــــجنونم نــکن
مــــرد ایــــن بـــازیــچـه دیگر نیستم
این تو و لـــیلای تو... مــــن نیستم
گــــفت ای دیــوانه لــیلایــــــت منم
در رگ پنهان و پـــیــدایـــت منـــــم
ســــالها بــــا جــــور لیلا ســـاختی
من کنارت بـــــودم و نـــشناخـــتی
عــشق لــــیلا در دلـــت انـــداختم
صد قمــــار عشق یکجا بـــاخـــتم
کـــــردمـــت آواره صــــحرا نـــــشد
گفتم عاقل می شوی اما نــشد
سوختم در حسرت یک یـا ربــت
غیر لیلا بــــــر نــــیــامد از لــبت
روز و شب او را صـــدا کردی ولی
دیدم امشب با مـنی گفتم بلی
مطمئن بودم به من سر می زنی
در حــــــریم خانه ام در می زنی
حــــال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بی قرارت کرده بود
مرد راهش بـــاش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم
امروز تمام مدت تو خونه بودم. زیاد روز جالبی نبود چون سرما خوردم و بدن درد شدید داشتم برای همینم مجبور شدم برم دکتر.
تو کل عمرم فقط 3 بار رفتم دکتر که یه بارش برای ضعف بود یک بارشم سردرد بود یه بارشم یادم نیست.
اما تو این یک ماه این دفعه دوم که دارم می رم دکتر. رفتار دکتر جالب بود، گفت شما متاسفانه آنفولانزا نوع A گرفتید. بش گفتم پس انشاالله رفتنیم .
گفت نه جانم فقط همین امروز 35 نفر مثل شما داشتیم.
خیلی بده، نه به این خاطر که خودت درد می کشی به این خاطر که ممکنه خونواده هم بگیرند بخصوص اینکه بهار هم اون هفته داره میاد
من که کلی ماسک خریدم و همه وسایل مشترک مثل لیوان و غیره را جدا کردم. امیدوارم نگیرند چون خیلی بد میشه. البته آمار ها را که نگاه می کردم فکر کنم که دکتر اشتباه تشخیص داده آخه انگاه تعداد کل کسایی که این بیماری را گرفتند زیر 5 هزار نفره که 33 تاشون تاحالا مردند.
و این با این وصفی که دکتر می گفت امروز فقط 35 مثل من بودند نمی خونه.
هرچی هست آنفولانزاست حالا نوع A یا Z دش را نمی دونم.
دوباره زاینده رود زنده شده !
یادش بخیر تو کتابای دوره دبیرستان می خوندیم که تنها رود دائمی فلات مرکزی ایران زاینده روده اما حالا این رود زاینده خودش 8 ماه بوده که نفس نمی کشیده.
به هر حال خیلی خوشحالم که یکی از تفریحایی که خیلی دوست دارم یعنی دوچرخه سواری تو ساحل زاینده رود معنای واقعی به خودش می گیره چون قبلا وقتی بستر این رود خشک را می دیدم دلم می گرفت اما امروز وقتی از 33 پل رد میشدم دیدم، اوووو آب گل آلود بود که تو سر هم می خورد هر کی را می دیدی داشت عکس می گرفت.
انگار همه دلشون تنگ شده بود برای دیدارش، منم چندتایی عکس گرفتم خیلی منظره جالبی بود. بچه که بودم چون تمام باغهای باباجون کنار رودخونه بود ما همیشه ظهر که می شد تو رودخونه شنا می کردیم.
هنوز یادمه یبار بالا واستاده بودم با بچه مچه های اون موقع که شاید 10 یا 12 سالشون بود و هم سن بودیم حرف می زدم یکشون می گفت که خیلی دوست دارم برای یک بارم که شده این رودخونه بخشکه تا ببینیم چی توشه.
این حرف از این جهت میزد که اون موقع یه پسری تو رودخونه نارنجک پیدا کرده بود اونم فکر می کرد که اگه بخوشکه خیلی چیزا میشه توش پیدا کرد.
دیگه ندیدمش تا ازش بپرسم که چه احساسی داشته که آرزوش براورده شده!
ا