صدا و سیمای آقای خا-منه ای

چند روز پیش یه دیداری دانشجوهای نخبه با رهبری داشتند که یک سری حرف و حدیثایی برای خودش داشته.

رفتم فیلمشا گرفتم دیدم. ظاهرا آخرای جلسه اینطور میشه که یکی از افرادی که قبلا تو لیست از پیش تعیین شده نبوده می تونه بره پشت تریبون.


و اما این جوان شجاع بر خلاف بقیه که همش کارشون مدح و ثنای رهبری و تمجید از درایت ایشون بود شروع می کنه به انتقاد. 

برام جالب بود دقیقا انگار داشت حرف دل منا میزد 

کلیتش این بود که آخه این چه سیستمیه که از شما کسی نمی تونه انتقاد کنه و حتی مجلس خبرگان ! هم که کارش همینه این کارا انجام نمی ده.

اما بخش مهمش این بود که بابا این صدا سیما که زیر نظر شماست و کسی حق تحقیق ازش نداره حقیقت ها را وارونه جلوه می ده دروغ می گه و عملکردش بسیار بده.


اما جواب رهبری خیلی جالب بود ایشون در جواب گفت که بله من هم اعتقاد دارم که صدا و سیما پیشرفت های مملکت را اونجور که باید نشون نمی ده.


وای بر این مملکت اون بنده خدا داشت می گفت که صدا و سیما که باید اعتماد مردم را جلب کنه اخبار دروغ تحویل مردم می ده حقایق را وارونه جلوه می ده اگه هم حقیقتی خیلی تابلو باشه اونجور دست چینش می کنه که خودشون دوست دارند اون وقت رهبر میگه که آره پیشرفت ها را درست نشون نمی ده.


ریشه این کج فهمی رهبری کجاست؟

لازم نیست که زیاد پای تلوزیون بشینی اونقدر آمار دروغ ها زیاده که تقریبا یه چیز عادی شده.

آقای رهبر بنده که به قول بعضییا زیاد پختگی مذهبی ندارم قبل از انتخابات یه کوره ارادتی به شما داشتم اما بعدش فهمیدم که چه خوش خیال بودم.


میدونی مشکل کجاست مشکل اینه که شما جز مدح اطرافیان چیزی نمیشنوی و این سمه!

حتی اون خبرگان ! رهبری که شما باید بهش پاسخگو باشید هر چند ماه میاند پابوس شما.


بدختی بالا تر از این حرفاست شما حکم رئیس صداوسیما را تمدید کردید، قبلش همه داشتن می گفتند با این وضعی که صداوسیما ایجا کرده غیر ممکنه که تمدید بشه اما بعدش همون رسانه ها همشون بجای اینکه بپرسند آخه چرا تمدید شده همه می گفتند رهبر خیلی از رئیس انتقاد کرده و زیاد راضی نبوده.

خیلی خنده داره اگه راضی نبوده که تمدید نمی کرد. همین صداوسیمای شما بود که مخالفان احمد-ی- نژاد را چند صد نفر معرفی می کرد و با عث شد خیلی از اون درگیری های رخ داد و جون بی ارزش مردم ! که طبق قانون شما مالک اونید از دست بره.


تو حادثه کهریزک همه داشتند می گفتند که بابا اونجا داره قتل رخ می ده بچه های مردم را دارند می کشند اما شما چیکار کردید صبر مصلحتی پیشه کردید که از قضا پسر یکی از گردن کلفتها (روح الامینی) هم کشته شد و صدای ایشون در اومد و اونقدر تابلو شده بود که داشت گندش در میومد و شما دستور بسته شدن اون بازداشتگاه و برخورد با عوامل مربوطه را صادر کردید که تا حالا یعنی پس از 5 ماه ما که برخوردی ندیدیم و رسانه ها چیکار کردند همه از درایت رهبری سخن گفتند.


آقای رهبر شما که همه درسای دین را از ما هزار بار بهتر بلدید شما که می دونید که اگه یکی یک مومن را بکشه مثل اینه که همه بشریت را کشته. اگه به فردای قیامتی معتقدید من نمی دونم که جوابتون چیه.

حکومت شما با پادشاهی فقط در یک قسمت فرق داره و اون موروثی نبودنه که اونم معلوم نیست. اسم خودتون را رهبر می زارید نه شاه درست مثل کریم خان زند که چون از کینه مردم نسبت به شاه آگاه بود اسم خودشا وکیل الرعایا گذاشته بود اما همون شاهی خودشا می کرد.


ازدواج، یعنی همین


 شاگردی از استادش پرسید: عشق چیست؟
 
استاد در جواب گفت: به گندومزار برو و پرخوشه ترین شاخه را بیاور. اما در هنگام عبور از گندومزار، به یاد داشته که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی؟
 
شاگرد به گندمزار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت.
 
استاد پرسید: چه آوردی؟
 
و شاگرد با حسرت جواب داد: هیچ! هر چه جلو می رفتم، خوشه های پرپشت تر می دیدم و به امید پیدا کردن پرپشت ترین، تا انتهای گندمزار رفتم.
 
استاد گفت : عشق یعنی همین!
 
شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست؟
 
استاد به سخن آمد که: به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور. اما به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی!
 
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت.
 
استاد پرسید که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم، انتخاب کردم. ترسیدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم.
 
استاد باز گفت: ازدواج یعنی همین!!

بال هایت را کجا گذاشتی؟

 پرنده بر شانه های انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت نیستم . تو نمی توانی روی شانه ی من آشیانه بسازی.

پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب می دانم . اما گاهی پرنده ها و انسان ها را اشتباه می گیرم.

انسان خندید و به نظرش این بزرگ ترین اشتباه ممکن بود.

پرنده گفت : راستی، چرا پر زدن را کنار گذاشتی ؟

انسان منظور پرنده را نفهمید، اما باز هم خندید.

پرنده گفت: نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است. انسان دیگر نخندید. انگار انتهای خاطراتش چیزی را به یاد آورد. چیزی که نمی دانست چیست. شاید یک آبی دور، یک اوج دوست داشتنی.

پرنده گفت: غیر از تو پرنده های دیگری را هم می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است. درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است، اما اگر تمرین نکند فراموشش می شود.

پرنده این را گفت و پر زد. انسان رد پرنده را دنبال کرد تا این که چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد.

آن وقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت: یادت می آید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود. اما تو آسمان را ندیدی.

 

راستی عزیزم ، بال هایت را کجا گذاشتی؟

 

انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد. آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گریست!!!!!

ای خدا می شود بازهم بالهایمان را به ما بدهی...


عرفان نظرآهاری