فردا تولد علی هست. به رسم گذشته دیروز رفتم که یک چیزی به عنوان هدیه براش بگیرم. معمولا اگه چیز از پیش نشون کرده ای نداشته باشم. کتاب یا تابلو های سنتی هدیه می دم.
رفتم کتاب فروشی کلی کتاب جدید آورده بود. بعضیهاشا دلم می خواست اونجا بشینم و بخونم. از قبل در نظر داشتم که این دفعه براش کتابای سیاسی بگیرم. برای همینم قلعه حیوانات و 1984 را براش گرفتم. خودم 1984 را نخونده بودم. برای همینم وقتی از کتاب فروشی اومدم بیرون رفتم پارک وشروع کردم که بخونمش.
یه 60 صفحه ای ازش را خوندم. فونت کتاب بد انتخاب شده بود و چشم را اذیت می کرد. مفهومش بیشتر در مورد آدمی بود که توی یک جامعه اسیر افکار دیکتاتوری و تک حذبی به مانند آنچه که در کشورای کمونیستی بود رخ می داد البته مکانش لندن بود. امیدوار که بتونم بقیشا قبل از اینکه به علی بدم بخونم.
اما یک کتابم برای خودم خریدم. درواقع کتابی بود که خیلی وقت بود دنبالش می گشتم.
اسمش اندیشه های کوانتومی مولاناست. این کتاب را یک روز در خونه یکی از دوستام دیدم. نمی شد ازش قرض گرفت چون اصفهان نبود. برای همینم همونجا بعضی از قسمتاشا خوندم. واقعا جالب بود.
اگه کمی فیزیک کوانتومی خونده باشی بیشتر لذت می بری.
هیچ چیزی ثابت و بر جای نیست جمله در تغییر و سیر سرمدی است ذره ها پیوسته شد با ذره ها تا پدید اید همه ارض و سماء. تا که ما آن جمله را بشناختیم بهر هر یک اسم و معنی ساختیم ذره ها از یکدیگر بگسسته شد باز با شکل دگر پیوسته شد ذره ها بینم که از ترکیبشان صد هزاران آفتاب آمد عیان صد هزاران نظم و آئین خدا علت صوری این خورشیدها باز این خورشید ائین ها بر گرفته سوی گرداب فنا ای زمین پست بی قدر و بها با تمام برها و بحرها انچه داری در طریق کهکشان از ثوابت یا که از سیارگان جملگی ترکیبشان زین ذره ها تا که روزی می شوید از هم جدا

قانون مورفی میگه اگر راههای متفاوتی برای انجام کاری باشد که یکی از آنها به خرابی یا فاجعه بیانجامد، حتماً یک نفر کار را به همان صورت انجام خواهد داد. یا به صورت حسی اینکه اگه یکی یک شماره تلفن را اشتباه بگیره به احتمال قوی اون شماره اشغال نیست. یا تاریخی اینکه بتهوون که آهنگساز مشهور بوده یک نقص تو بدنش بود و اونم نبود شنوایی !!. از اینجور چیزا خیلی رخ میده برای خودمم خیلی رخ داده.
از جمله 2 شب پیش چند روز بود که منتظر بودم که زینب را تو جی میل ببینم. وباهاش در مورد درخواست سه باره من صحبت کنم. حدودای ساعت 11 بود خیلی خسته بودم. می خواستم زود برم بخوابم داشتم می رفتم خیلی اتفاقی به ذهنم رسید که برم ببینم زینب هست یا نه.
لپ تاپم را روشن کردم دیدم بعله خانوم تشریف دارند. بحث اینجوری شروع شد که من در مورد کاری که کردید هنوز جواب درستی دستم نیومده. اونم می گفت که من گفتم ممکنه که شما بیایید اینجا و این باعث بشه چند جلسه بی فایده تشکیل بشه و همین باعث بشه که هردومون بیشتر به هم بریزیم. و این موضوع برای خونواده من غیر منطقی نبوده چون برادرم هم درست مثل همین قضیه براش رخ داد و ما فکر می کردیم برای شما هم عادیه!. خیلی هم از اون قسمت میل من که گفته بودم شما با آبروی من بازی کردید ناراحت شده بود.
( اگه به قول خودت عادیه برای فقط 3 نفر غیر خونواده خودت تعریف کن، واکنش اونا معلوم می کنه که عادیه یا نه) تو همین گیرودار بودیم که من بهش گفتم که من بازم می خوام بیام جلو اونم گفت که نظرم منفیه. گفتم اشتباه می کنی. می گفت شما
تو میلتون به من گفتید که من با آبروی شما بازی کردم و من اگه جای شما بودم با کسی که با آبروی من بازی کرده و بخصوص اینکه شنیده باشم هم که با آبروی کس دیگه ای هم بازی کرده ازدواج نمی کردم و این نشون می ده ما باهم خیلی فرق داریم. درست در همین لحظه حساس خط ای دی اس ال قطع شد. با تلفن به یه مرکز دیگه وصل شدم اونم قطع بود فرداش هم زینب میل زده بود که اینترنت اونم قطع بوده. خداییش تو این دوسالی که ای دی اس ال داشتم این اتفاق اصلا رخ نداده بود. حداقل وقتی رخ می داد خط دایال وصل بود.
خلاصه فرداش این میل را برای زده.
ببخشید دیشب اینترنتم قطع شد.
نظر من کاملا منفیه.
اگه دیشب جواب سلام شما را دادم و صحبت کردم از سر احترام بود.
امیدوارم که موفق و خوشبخت باشید.
خدانگهدار
وقتی کوچیک بودم تقریبا تمام شعرهای کتاب فارسی را حفظ می کردم. کلا خیلی از شعر خوشم میاد بخصوص شعرهای مولانا و خیام از شعر های نو هم خوشم میاد از سهراب از اخوان وخیلی های دیگه. یک شعر می تونه حسی را به آدم بده که شاید هیچ کتاب یا فیلمی نمی تونه اونا بوجود بیاره.
یکی از شعرهایی که باهاش خاطره دارم خوان هشتمه. بخصوص اون قسمتهای آخرش که شغاد سر چاه میاد .
می توانست او , اگر می خواست .
داشتم می گفتم , آن شب نیز
سورت سرمای دی بیدادها می کرد .
و چه سرمایی , چه سرمایی !
باد برف و سوز و وحشتناک
لیک , خوش بختانه آخر , سرپناهی یافتم جایی
گر چه بیرون تیره بود و سرد , هم چون ترس,
قهوه خانه گرم و روشن بود , هم چون شرم ...
همگنان را خون گرمی بود .
قهوه خانه گرم و روشن , مرد نقال آتشین پیغام
راستی کانون گرمی بود .
مرد نقال -آن صدایش گرم , نایش گرم ,
آن سکوتش ساکت و گیرا
و دمش , چونان حدیث آشنایش گرم-
راه می رفت و سخن می گفت .
چوب دستی منتشا مانند در دستش ,
مست شور و گرم گفتن بود
صحنه ی میدانک خود را
تند و گاه آرام می پیمود .
همگنان خاموش ,
گرد بر گردش , به کردار صدف بر گرد مروارید ,
پای تاسر گوش
-"هفت خوان را زاد سرومرد ,
یا به قولی "ماخ سالار " آن گرامی مرد
آن هریوه ی خوب و پاک آیین - روایت کرد ;
خوان هشتم را
من روایت می کنم اکنون ,....
من که نامم ماث "
هم چنان می رفت و می آمد.
هم چنان می گفت و می گفت و قدم می زد
"قصه است این , قصه , آری قصه ی درد است
شعر نیست .
این عیار مهر و کین مرد و نامرد است
بی عیار و شعر محض خوب و خالی نیست
هیچ -هم چون پوچ - عالی نیست
این گلیم تیره بختی هاست
خیس خون داغ سهراب و سیاوش ها,
روکش تابوت تختی هاست ..."
اندکی استاد و خامش ماند
پس هماوای خروش خشم,
با صدایی مرتعش , لحنی رجز مانند و دردآلود ,
خواند : آه ,
دیگر اکنون آن , عماد تکیه و امید ایرانشهر ,
شیر مرد عرصه ی ناوردهای هول ,
پور زال زر , جهان پهلو ,
آن خداوند و سوار رخش بی مانند ,
آن که هرگز -چون کلید گنج مروارید -
گم نمی شد از لبش لبخند ,
خواه روز صلح و بسته مهر را پیمان ,
خواه روز جنگ و خورده بهر کین سوگند
آری اکنون شیر ایران شهر
تهمتن گرد سجستانی
کوه کوهان , مرد مردستان
رستم دستان ,
در تگ تاریک ژرف چاه پهناور ,
کشته هر سو بر کف و دیواره هایش نیزه و خنجر ,
چاه غدر ناجوان مردان
چاه پستان ,چاه بی دردان ,
چاه چونان ژرفی و پهنایش , بی شرمیش ناباور
و غم انگیز و شگفت آور ,
آری اکنون تهمتن با رخش غیرت مند ,
در بن این چاه آبش زهر شمشیر و سنان, گم بود
پهلوان هفت خوان , اکنون
طعمه ی دام و دهان خوان هشتم بود
و می اندیشید
که نبایستی بگوید , هیچ
بس که بی شرمانه و پست است این تزویر .
چشم را باید ببندد, تا نبینید , هیچ ...
بعد چندی که گشودش چشم
رخش خود را دید
بس که خونش رفته بود از تن ,
بس که زهر زخم ها کاریش
گویی از تن حس و هوشش رفته بود و داشت می خوابید .
او از تن خود - بس بتر از رخش -
بی خبر بود و نبودش اعتنا با خویش .
رخش را می دید و می پایید .
رخش , آن طاق عزیز , آن تای بی همتا
رخش رخشنده
با هزاران یادهای روشن و زنده ...
گفت در دل : " رخش ! طفلک رخش !
آه ! "
این نخستین بار شاید بود
کان کلید گنج مروارید او گم شد .
ناگهان انگار
بر لب آن چاه
سایه ای را دید
او شغاد , آن نابرادر بود
که درون چه نگه می کرد و می خندید
و صدای شوم و نامردانه اش در چاهسار گوش می پیچید ...
باز چشم او به رخش افتاد -اما ... وای !
دید ,رخش زیبا , رخش غیرت مند
رخش بی مانند ,
با هزارش یادبود خوب , خوابیده است
آن چنان که راستی گویی
آن هزاران یاد بود خوب را در خواب می دیده است ....
بعد از آن تا مدتی , تا دیر ,
یال و رویش را
هی نوازش کرد ,هی بویید , هی بوسید ,
رو به یال و چشم او مالید ...
مرد نقال از صدایش ضجه می بارید
و نگاهش مثل خنجر بود :
"و نشست آرام , یال رخش در دستش ,
باز با آن آخرین اندیشه ها سر گرم
جنگ بود این یا شکار ؟ آیا
میزبانی بود یا تزویر ؟
قصه می گوید که بی شک می توانست او اگر می خواست
که شغاد نابرادر را بدوزد - هم چنان که دوخت -
با کمان و تیر
بر درختی که به زیرش ایستاده بود ,
و بر آن بر تکیه داده بود
و درون چه نگه می کرد
قصه می گوید
این برایش سخت آسان بود و ساده بود
هم چنان که می توانست او , اگر می خواست ,
کان کمند شصت خم خویش بگشاید
و بیندازد به بالا , بر درختی , گیره ای , سنگی
و فراز آید
ور بپرسی راست , گویم راست
قصه بی شک راست می گوید .
می توانست او , اگر می خواست .
لیک ..."