بهار رفت

مژگان و سعید امروز راه افتادند که برند زاهدان.

از اینجا می رند کرمان و اونجا خونه دوستاشون می مونند و بعد از اونجا می رند زاهدان فکر کنم یه 1200 کیلومتری باشه هنوز من نرفتم اونجا اما اگه بتونم شاید بعد محرم برم.

من کلا بچه های تو رنج 7 ماه تا 5 سال را خیلی دوست دارم البته بهار هنوز به این رنج نرسیده اما 

اون که معرکست به خصوص اون ملچ مولوچش وقتی که شست خودشا می خوره یا اون خنده های بی دندونش کلا بچه ساکتیه کافیه جلوش یک شکلک در بیاری تا نیشش باز بشه. 

فقط می دونه هرچی بیاد تو دهنش باید مکیده بشه. بزرگ شدن بچه خودش دنیاییه اول حتی نمی دونه که این دست ها و پاها مال خودشه همیجور جلو می ره و چیزای تازه کشف می کنه به پاهاش نگاه می کنه و میبینه نه انگار زیاد هم مستقل از خودش نیست و یه ربطی به خودش داره. درست مثل یک سیستم عصبی که می خواد یاد بگیره. خیلی چیزاست که از وجود یه خدای کاملا هدفمند اطلاع میده اون وقت تو این شرایط بعضی ها حتی خدا را هم قبول ندارند اینا از این جهت می گم که یک بچه هاست که از بچه های دکترای دانشگاست و دقیقا همین تفکر را داره البته فرصتی نشده که با هم بحث کنیم خیلی دوست دارم بشنوم که حرفش چیه.

استکانی

دیروز عصر رفتم دانشگاه.

با مهدوی قرار داشتم که روی موضوع استکانی کار کنیم. آخه قبلا کار کرده بودیم و دم دمای مقاله که شده بود دیگه ول کرده بودیم. می خوام ببینم میشه برسونیمش به ICIP اگه بشه خیلی خوب می شه چون این کنفرانس تو سیگنال پروسسینگ رنکش یکه. کلی در مورد همه چی کل کل کردیم. البته من سعی میکردم وارد موضوعات سیاسی نشم در واقع خیلی وقت اینجوریه چون هیچ سودی نداره اونم با این وضع الان البته گاهی یه موضوعاتی از دستم در میره دیگه بالاخره محمود جونه و هزار سودا.


می گفت با خانوم Z چیکار کردی؟

گفت همون کاری که قرار بود بکنم. گفت خوب چی گفت؟

گفتم گفت ما از نظر اعتقادی با هم مشکل پیدا می کنیم منم گفتم که چندتا مثال بزنه اونم گفت که دنبال یکی دیگه باشید. درکل زیاد گفتگوهای جالبی نداشتیم مثالی هم برام نزد.

گفت ببین اون چیزی که مرد و زن را کنار هم نگه میداره زیبایی زنه و قدرت مرد!

برو دنبال یکی که از نظر زیبایی ازش خوشت بیاد اخلاقشم زیاد بد نباشه همین کافیه من اگه دوباره می خواستم ازدواج کنم بلد بودم چیکار کنم!


زیاد دوست نداشتم بحث را ادامه بدم برای همینم دم به دمش ندادم در کل با یک بخشی از حرفاش موافقم اما من نمی دونم کی گفته که شرایط ازدواج باید سری باشه برای من که موازیه.

فعلا که احتمالا هم دیگرو بیشتر ببینیم. مهدوی و من تو خیلی چیزا مشترکیم بخصوص اینکه هر دو استعداد اینا داریم که در مورد یک موضوع کاملا ساده به صورت بسیار هیجانی بحث کنیم!


دکترم دیدم گفت خوب چیکار کردی.

گفتم چیرا. گفت دانشگاه آزاد را.

گفتم من به نظر شما عمل کردم و انصراف دادم. کلی هم در مورد مقاله باهم صحبت کردیم.


نمی دونم

یک چیز خیلی من را آزارم می ده و اونم بی هدفیه یا هر چیزی که بشه براش جنگید و الان تو این موقعیت هستم. یه جورایی دل مشغوله های مزخرف دارم نمی دونم برای چی دارم زندگی می کنم نمی دونم کیم نمی دونم برای چی هستم نمی دونم هدفم چیه نمی دونم چرا بعضی کارها را دارم انجام می دم نمی دونم چرا خدا این بازیها را باهام می کنه.

خیلی از این نمی دونم ها تو زندگیم شکل گرفته، بعضیهاش قبلا نبود  اصلا گیج گیجم نمی دونم خوشحالم یا غمگین نمی دونم دل چی می خواد همه چیم به هم خورده نمی دونم باید مصمم باشم یا دل بکنم نمی دونم کی اشتباه کرده نمی دونم اشکال کار کجاست نمی دونم آینده چی میشه نمی دونم ایران می خوام بمونم یا نه نمی دونم کاری که کردم درست بود یا نه

نمی دونم اتفاقاتی که داره میوفته به صلاح هست یا نه نمی دونم اشتباه از منه یا دیگران نمی دونم چی تو این موقعیت مهمتره نمی دونم چه طور می شه وضعیت را تغییر داد نمی دونم این وضعیت وضعیت خوبیه یا نه

نمی دونم بی خیال کامل بشم یا نه

اصلا نمی دونم وجود دارم یا نه. من فقط می دونم که نمی دونم همین و بس.