تقریبا یه یک هفته پیش وقتی ایمیل گوگلم را باز کردم دیدم وا زینب یه مِیل زده به این صورت
"به نام خدا
خیلی برام تعجبی بود اما خوب این زینب همه کاراش همینطوره اصلا قابل پیشبینی نیست. درست مثل همون کاری که سر قرار خواستگاری کرد. منم جوابش دادم که باشه من با کلیتش موافقم و قرار باشه یک شنبه دوهفته بعد، اونم که انگار خیلی عجله داشت می خواست زودتر باشه اما چون من نمی تونستم مجبور شد که قبول کنه. حالا قرار همین یک شنبه ست که میاد تو هتل عباسی.
خیلی وقته که دیگه باهم روبه رو نشدیم شاید دوسال ونیمه. نمی دونم می خواد چی بگه خودش که گفته که می خواد یک سری ابهامات برطرف بشه. والا ما که حرف اولمون هم همین بود یعنی دیدار رو در رو اما خودش به بهونه های مختلف از این کار جلوگیری میکرد آخرشم اونی شد که نباید می شد. من برای ابهام مبهام نمیرم بیشتر دوست دارم که بحثای اخلاقی داشته باشیم تا یه جورایی با روحیات هم هم آشنا بشیم. حالا اون هدفش چیزه دیگست را نمی دونم.
کاش این کارا زودتر می کرد شاید این ماجرا اینقدر کش دار نمی شد. درست شده مثل جنگ فرسایشی، انرژی میبره اما دریغ از سود. حالا باید دید چی میشه اصلا نمی دونم خودم را برای چی باید آماده کنم اما امیدوار که هم اون هم من رو مد پینگیلیشمون نریم.

خیلی وقت که می خوام برم دکتر برای عمل بینیم. البته نه به خاطر زیبایی
بلکه بخاطر پلیپ بینی. خودم خیلی دوست دارم که این عمل زود انجام بشه چون ظاهرا تاثیر زیادی روی صدا آدما داره.
خدا را چه دیدی یهو بعد عمل منم خواننده شدم
.
خودم فکر می کنم که صدام یخورده بمه اما بقیه می گند که اشتباه می کنی. البته گاها میشه که این پلیپه میره یه گوشه و خودم هم احساس می کنم که صدام بازتر شده. بهر حال باید خیلی جالب باشه. امروز رفتم که آزمایش خون بدم و عکسای رادیوگرافی مربوط به سرم را بگیرم. برای جالب بود.
خیلی وقتا آدما اونقدر گرم این دنیا می شند و به کارای روزمره فکر می کنند که فراموش می کنند که خودشون چی هستند. اصلا فکر می کنند که خودشون خیلی با بقیه فرق دارند.
امروز وقتی عکس جمجمه سرم را دیدم بی اختیار گفتم وا. مثل این بود که یکی از بیرون بهم گفته بود. آهای تو آره تو
تو هم از گوشت، خون، استخون ساخته شدییا. تو هم با این 6 میلیار فرقی ندارییا همتون فانی هستید. همتون آسیب پذیرید.
حس جالبی بود.

دیروز علی رفت تایلند. قبلش کلی اصرار کرده بود که با هم بریم. اما من بر خلاف میلم نرفتم چون اولا حسابی سرم شلوغه در ثانی اون موقع که علی ویزا گرفت من درگیر دانشگاه آزاد بودم. و از طرفی دوست نداشتم که ضرب المثل "آش نخورده و دهن سوخته" شاملم بشه.
اینا از این جهت می گم که تقریبا میشه بگی اکثر کسایی که اونجا می رند به خصوص از طرف ایران
برای آزادیهای جنسیه که اونجا هست. و اینقدر این روند از ایران رونق گرفته که سفر به این کشور که فکر کنم حداقل یه 6 هزار کیلومتری با ما فاصله داره با سفر به دوبی تقریبا یک قیمت در میاد.
اما من فکر کنم اونجا را دوست داشته باشم چون من کلا سرزمین های استوایی با آبهای اقیانوسی صاف و درختای استوایی و فرهنگ عجیب غریب را دوست دارم. در مورد جاذبه های دیگه هم خوب هر مردی یک میل درونی داره اینا نمیشه انکار کرد اما بقول مارمولک حیف که این اسلام دست و بال ما را بسته.
بهرحال هر چند حیف شد که با علی نرفتم اما این رفتن علی می دونم که حداقل برای من دوتا سود داره. یکی اینکه کلکسیون سکه های بنده تکمیل تر میشه. آخه بهش گفتم از هر سکه رایج اونجا دوتا برام بیاره. من دوست دارم که سکه جمع کنم. کار جالبه شاید الان کلکسیون بنده زیاد بزرگ نیست اما بعد از سالها باید خیلی دیدنی باشه. چون سکه بخشی از فرهنگ یا رخ داد یک کشور را در یک بازه مشخص زمانی با خودش حمل می کنه.
از طرفی عشق دیگه بنده میوه های عجیب غریبه و تایلند هم که مرکز این چیزاست و فکر کنم علی برام بیاره البته من بهش نگفتم. نادر هم که از سنگاپور اومده بود برام یه منگوستین آورده بود. قبلا تو دبی دیده بودم اما نخریده بودم. داخلش یخورده چندش آور بود اما مزه موز میداد. البته تقریبا موز.
