از اینطرف از اونطرف

از اینطرف من اصرار می کنم که بیا باهم رودر رو صحبت کنیم اون میگه ما حرف جدیدی نداریم که باهم صحبت کنیمم از اونطرف خودش میل میزنه که می شه ما باهم دو ساعت صحبت رودرو  کنیم تا بعضی از ابهامات بر طرف بشه


از اینطرف سنتور دوست داره  از اون طرف موسیقی را حرام میدونه


از اینطرف اصرار می کنه که چرا با خونواده نمی یای جلو از اونطرف وقتی زنگ میزنیم میگند که خانوم اجازه نمیده تشریف بیارید


از اینطرف برای کروبی کلی تبلیغ می کنه از اونطرف میره به رضایی رای میده


از اینطرف مذهبیه از اونطرف رهبر را ولی امر نمی دونه


از اینطرف خانوم کلی تحصیل کرده تشریف دارند از اونطرف میگه بدم نمیاد که خونه دار باشم


از اینطرف عاشقه عطره از اونطرف استفاده از عطر را برای زن حرام می دونه


از اینطرف وقتی من برای دفعه چندم خواستگاری می کنم میگه من تعجب می کنم از درخواست شما  از اونطرف میگه فکر می کردم آدم پایه ای باشی و رو خواستت بایستی


عید غدیر

این مولانا چه می کنه. هرچه بیشتر می دونم ازش عاشق تر میشم. من که آخر نفمیدم سنی بوده یا شیعه یا مذهب عشق فقط اینا می دونم که عارف بوده اگه عمری بود می خوام خیلی بیشتر در موردش بخونیم و همینطور در مورد پسرش. البته تو شاعرا من به خیام هم به اندازه مولانا علاقه دارم. 

این شعر او روزا تو کتابای درسی بود. یادش بخیر یادمه اون روزا حفظ بودمش یعنی الانم خیلیشا بلدم اما تا اونجایی که یادمه اون روزا اون قسمتهای آخرش تو کتاب نبود.
شیر حق را دان مطهر از دغل
از علی آموز اخلاص عمل
زود شمشیری بر آورد و شتافت
در غزا بر پهلوانی دست یافت
افتخار هر نبی و هر ولی
او خدو انداخت در روی علی
سجده آرد پیش او در سجده‌گاه
آن خدو زد بر رخی که روی ماه
کرد او اندر غزااش کاهلی
در زمان انداخت شمشیر آن علی
وز نمودن عفو و رحمت بی‌محل
گشت حیران آن مبارز زین عمل
از چه افکندی مرا بگذاشتی
گفت بر من تیغ تیز افراشتی
تا شدی تو سست در اشکار من
آن چه دیدی بهتر از پیکار من
تا چنان برقی نمود و باز جست
آن چه دیدی که چنین خشمت نشست
در دل و جان شعله‌ای آمد پدید
آن چه دیدی که مرا زان عکس دید
که به از جان بود و بخشیدیم جان
آن چه دیدی برتر از کون و مکان
در مروت خود کی داند کیستی
در شجاعت شیر ربانیستی
کمد از وی خوان و نان بی‌شبیه
در مروت ابر موسیی بتیه
پخته و شیرین کند مردم چو شهد
ابرها گندم دهد کان را بجهد
پخته و شیرین بی زحمت بداد
ابر موسی پر رحمت بر گشاد
رحمتش افراخت در عالم علم
از برای پخته‌خواران کرم
کم نشد یک روز زان اهل رجا
تا چهل سال آن وظیفه و آن عطا
گندنا و تره و خس خواستند
تا هم ایشان از خسیسی خاستند
تا قیامت هست باقی آن طعام
امت احمد که هستید از کرام
یطعم و یسقی کنایت ز آش شد
چون ابیت عند ربی فاش شد
تا در آید در گلو چون شهد و شیر
هیچ بی‌تاویل این را در پذیر
چونک بیند آن حقیقت را خطا
زانک تاویلست وا داد عطا
عقل کل مغزست و عقل جزو پوست
آن خطا دیدن ز ضعف عقل اوست
مغز را بد گوی نه گلزار را
خویش را تاویل کن نه اخبار را
شمه‌ای واگو از آنچ دیده‌ای
ای علی که جمله عقل و دیده‌ای
آب علمت خاک ما را پاک کرد
تیغ حلمت جان ما را چاک کرد
زانک بی شمشیر کشتن کار اوست
بازگو دانم که این اسرار هوست
واهب این هدیه‌های رابحه
صانع بی آلت و بی جارحه
که خبر نبود دو چشم و گوش را
صد هزاران می چشاند هوش را
تا چه دیدی این زمان از کردگار
باز گو ای باز عرش خوش‌شکار
چشمهای حاضران بر دوخته
چشم تو ادراک غیب آموخته
وان یکی تاریک می‌بیند جهان
آن یکی ماهی همی‌بیند عیان
این سه کس بنشسته یک موضع نعم
وان یکی سه ماه می‌بیند بهم
در تو آویزان و از من در گریز
چشم هر سه باز و گوش هر سه تیز
بر تو نقش گرگ و بر من یوسفیست
سحر عین است این عجب لطف خفیست
هر نظر را نیست این هجده زبون
عالم ار هجده هزارست و فزون
ای پس س القضا حسن القضا
راز بگشا ای علی مرتضی
یا بگویم آنچ برمن تافتست
یا تو واگو آنچ عقلت یافتست
می‌فشانی نور چون مه بی زبان
از تو بر من تافت چون داری نهان
شب روان را زودتر آرد به راه
لیک اگر در گفت آید قرص ماه
بانگ مه غالب شود بر بانگ غول
از غلط ایمن شوند و از ذهول
چون بگوید شد ضیا اندر ضیا
ماه بی گفتن چو باشد رهنما
چون شعاعی آفتاب حلم را
چون تو بابی آن مدینه‌ی علم را
تا رسد از تو قشور اندر لباب
باز باش ای باب بر جویای باب
بارگاه ما له کفوا احد
باز باش ای باب رحمت تا ابد
نا گشاده کی گود کانجا دریست
هر هوا و ذره‌ای خود منظریست
در درون هرگز نجنبد این گمان
تا بنگشاید دری را دیدبان
مرغ اومید و طمع پران شود
چون گشاده شد دری حیران شود
سوی هر ویران از آن پس می‌شتافت
غافلی ناگه به ویران گنج یافت
کی گهر جویی ز درویشی دگر
تا ز درویشی نیابی تو گهر
نگذرد ز اشکاف بینیهای خویش
سالها گر ظن دود با پای خویش
غیر بینی هیچ می‌بینی بگو
تا ببینی نایدت از غیب بو
<مولانا>

بی خبری

الان تو بیمارستانم صبح عمل داشتم خودم هم باورم نمی شد. دیروز دوشنبه  گفتم صبح یک سر برم به دکتر نتایج آزمایشات را نشون بدم و بعد برم به کارام برسم. دکتر هم دید وگفت پلیپه می خوای عمل کنی منم گفت خوب آره.

تو فکر این بودم که می گه حالا برو یه یک ماه دیگه بیا اما گفت برو پایین پذیرش بشو برای فردا.

رفتم کلی دنگوفنگ داشت بعدشم مسئولش گفت برو و سه شنبه یعنی فرداش قبل از ساعت هفت اینجا باش.

دیگه ظهر شده بود که از بیمارستان زدم بیرون کلی هم کارای وا مونده داشتم. کلا می خواستم وبلاگم را آپ کنم و یک وصیت نامه ای هم بنویسم آخه یه جایی خوندم که بعضیها از بیهوشی هیچ وقت در نمیاند. همه کارا را کردم اما نمی شد به اینترنت وصل بشی یه مشکلی پیش اومده بود(با تشکر از آقای مورفی). صبح با مامان اومدیم اینجا

یه چندتا سوزنی زدند و رفتم تو اتاق عمل خیلی برام جالب بود بهش گفتم وقتی می خوای بیهوشم کنی بگو اونم گفت اونجوریایی که فکر می کنی بیهوش نمی شی یک اسپریه که الان می زنم تو دماغت و بعد خوابت می گیره و چیزی متوجه نمی شی.

خانومه می گفت خوب چی می خونی، بهش گفتم اینا را می گی تا متوجه نشم کی بیهوش می شم. کلی خندید، گفتم الکترونیک دکتر هم که تا شنید الکترونیک می خونم شروع کرد از دوتا پسرش که تو آمریکا و کانادا بودند و الکترونیک خوندند صحبت کرد و مشغول کار شد کلا یه خورده گیج بودم اما دقیقا می فهمیدم که داره چیکار می کنه حتی یادمه وقتی بوی گوشت سوخته اومد بهش گفت این دستگاه الکتروسرجری که دارید استفاده می کنید یادم نیست چی جواب داد حس عجیب و جالبی بود، آخرشم یادم که گفت که امروز باید بیمارستان بخوابی و مهمونه مایی و فردا خودم میام مرخصت می کنم کلی هم دستور پزشکی داد که من بهش گفتم آخریشا متوجه نشدم اونم فکر کنم فهمید من تو حال طبیعیم نیستم گفت خودم فردا صبح میام برات می گم. حالا که رو تخت نشتم یاد دکتر شیرانی تو مک مستر افتادم نکنه اون پسر همین دکتره باید ازش بپرسم.

فعلا هم با یک درد مختصر تو بینی و یخورده مشکل تو قورت دادن غذا اینجا رو تخت در حال تایپم.

 خوب شد گذاشتند من لپ تاپم را بیارم وگرنه دغ می کردم.

یک شنبه هم رفتم که زینب را ببینم. برخلاف پیشبینی جلسه خوبی بود. کلی باهم صحبت کردیم. کاملا یک جلسه خواستگاری بود. الانم یه پی دی اف طولانی برام فرستاده که کلیت اینه که من و خونوادم اینیما و فکر نکم بهم بخوریم. فعلا که اینترنت ندارم که جوابشا بدم حالا باید ببینم کی مرخص میشم.

الان چهار شنبه بعد از ظهره تازه یه دو سه ساعته که اومد خونه. زودی رفتم به اینترنت وصل بشم دیدم به به ظاهرا تو عملیات شهرداری تلفنهای کوچه ما و چندتا کوچه دیگه قطع شده برای همینم بوده که من قبلا نتونسته بودم به اینترنت وصل بشم. دیگه کاردم بزنی خونم در نمیاد صاف همین الان که اینهمه کار دارم.

کافی نتم نمی تونم برم چون بااین باند هایی که رو صورتمه یه دماغ پیدا کردم یک کیلو از طرفی از اطرافشم خون هنوز میاد. حس کار کردن ندارم حالا می فهمم که من یک معتادم اونم به اینترنت واقعا.

از طرفی جواب زینب را هم هنوز ندادم.

------------------------------------------------------------------------------------------------

الان پنجشنبه ست تازه از بیمارستان اومدم. رفته بودم که باندهای صورتم را بازکنم. وضعیت بهتر شده اما بازم خون میاد. نمیزاره بخوابم مدام باید حواسم باشه که خونش جایی نریزه. دماغ گنده بودیم حالا هم که عفونی شده دو برابر شده. داشتم از اتاقم دستمال بر میداشتم که یهو دیدم ای دی اس ال کانکت شد. کلی خوشحال شدم این چند روزه انگار اصلا تو این دنیا زندگی نمی کردم از همه چی و همه جا بی خبر بودم. اول رفتم سراغ میلم حالام که دارم اینجا را آپ می کنم بعدشم باید نامه زینب را تکمیل کنم.