از اینطرف من اصرار می کنم که بیا باهم رودر رو صحبت کنیم اون میگه ما حرف جدیدی نداریم که باهم صحبت کنیمم از اونطرف خودش میل میزنه که می شه ما باهم دو ساعت صحبت رودرو کنیم تا بعضی از ابهامات بر طرف بشه
از اینطرف سنتور دوست داره از اون طرف موسیقی را حرام میدونه
از اینطرف اصرار می کنه که چرا با خونواده نمی یای جلو از اونطرف وقتی زنگ میزنیم میگند که خانوم اجازه نمیده تشریف بیارید
از اینطرف برای کروبی کلی تبلیغ می کنه از اونطرف میره به رضایی رای میده
از اینطرف مذهبیه از اونطرف رهبر را ولی امر نمی دونه
از اینطرف خانوم کلی تحصیل کرده تشریف دارند از اونطرف میگه بدم نمیاد که خونه دار باشم
از اینطرف عاشقه عطره از اونطرف استفاده از عطر را برای زن حرام می دونه
از اینطرف وقتی من برای دفعه چندم خواستگاری می کنم میگه من تعجب می کنم از درخواست شما از اونطرف میگه فکر می کردم آدم پایه ای باشی و رو خواستت بایستی



الان تو بیمارستانم صبح عمل داشتم خودم هم باورم نمی شد. دیروز دوشنبه گفتم صبح یک سر برم به دکتر نتایج آزمایشات را نشون بدم و بعد برم به کارام برسم. دکتر هم دید وگفت پلیپه می خوای عمل کنی منم گفت خوب آره.
تو فکر این بودم که می گه حالا برو یه یک ماه دیگه بیا اما گفت برو پایین پذیرش بشو برای فردا.
رفتم کلی دنگوفنگ داشت بعدشم مسئولش گفت برو و سه شنبه یعنی فرداش قبل از ساعت هفت اینجا باش.
دیگه ظهر شده بود که از بیمارستان زدم بیرون کلی هم کارای وا مونده داشتم. کلا می خواستم وبلاگم را آپ کنم و یک وصیت نامه ای هم بنویسم آخه یه جایی خوندم که بعضیها از بیهوشی هیچ وقت در نمیاند. همه کارا را کردم اما نمی شد به اینترنت وصل بشی یه مشکلی پیش اومده بود(با تشکر از آقای مورفی). صبح با مامان اومدیم اینجا
یه چندتا سوزنی زدند و رفتم تو اتاق عمل خیلی برام جالب بود بهش گفتم وقتی می خوای بیهوشم کنی بگو اونم گفت اونجوریایی که فکر می کنی بیهوش نمی شی یک اسپریه که الان می زنم تو دماغت و بعد خوابت می گیره و چیزی متوجه نمی شی.
خانومه می گفت خوب چی می خونی، بهش گفتم اینا را می گی تا متوجه نشم کی بیهوش می شم. کلی خندید، گفتم الکترونیک دکتر هم که تا شنید الکترونیک می خونم شروع کرد از دوتا پسرش که تو آمریکا و کانادا بودند و الکترونیک خوندند صحبت کرد و مشغول کار شد کلا یه خورده گیج بودم اما دقیقا می فهمیدم که داره چیکار می کنه حتی یادمه وقتی بوی گوشت سوخته اومد بهش گفت این دستگاه الکتروسرجری که دارید استفاده می کنید یادم نیست چی جواب داد حس عجیب و جالبی بود، آخرشم یادم که گفت که امروز باید بیمارستان بخوابی و مهمونه مایی و فردا خودم میام مرخصت می کنم کلی هم دستور پزشکی داد که من بهش گفتم آخریشا متوجه نشدم اونم فکر کنم فهمید من تو حال طبیعیم نیستم گفت خودم فردا صبح میام برات می گم. حالا که رو تخت نشتم یاد دکتر شیرانی تو مک مستر افتادم نکنه اون پسر همین دکتره باید ازش بپرسم.
فعلا هم با یک درد مختصر تو بینی و یخورده مشکل تو قورت دادن غذا اینجا رو تخت در حال تایپم.
خوب شد گذاشتند من لپ تاپم را بیارم وگرنه دغ می کردم.
یک شنبه هم رفتم که زینب را ببینم. برخلاف پیشبینی جلسه خوبی بود. کلی باهم صحبت کردیم. کاملا یک جلسه خواستگاری بود. الانم یه پی دی اف طولانی برام فرستاده که کلیت اینه که من و خونوادم اینیما و فکر نکم بهم بخوریم. فعلا که اینترنت ندارم که جوابشا بدم حالا باید ببینم کی مرخص میشم.
الان چهار شنبه بعد از ظهره تازه یه دو سه ساعته که اومد خونه. زودی رفتم به اینترنت وصل بشم دیدم به به ظاهرا تو عملیات شهرداری تلفنهای کوچه ما و چندتا کوچه دیگه قطع شده برای همینم بوده که من قبلا نتونسته بودم به اینترنت وصل بشم. دیگه کاردم بزنی خونم در نمیاد صاف همین الان که اینهمه کار دارم.
کافی نتم نمی تونم برم چون بااین باند هایی که رو صورتمه یه دماغ پیدا کردم یک کیلو از طرفی از اطرافشم خون هنوز میاد. حس کار کردن ندارم حالا می فهمم که من یک معتادم اونم به اینترنت واقعا.
از طرفی جواب زینب را هم هنوز ندادم.
------------------------------------------------------------------------------------------------
الان پنجشنبه ست تازه از بیمارستان اومدم. رفته بودم که باندهای صورتم را بازکنم. وضعیت بهتر شده اما بازم خون میاد. نمیزاره بخوابم مدام باید حواسم باشه که خونش جایی نریزه. دماغ گنده بودیم حالا هم که عفونی شده دو برابر شده. داشتم از اتاقم دستمال بر میداشتم که یهو دیدم ای دی اس ال کانکت شد. کلی خوشحال شدم این چند روزه انگار اصلا تو این دنیا زندگی نمی کردم از همه چی و همه جا بی خبر بودم. اول رفتم سراغ میلم حالام که دارم اینجا را آپ می کنم بعدشم باید نامه زینب را تکمیل کنم.