شور بی شعور و شعور بی شور

این عنوان را سال پیش تو یه وبلاگ زده بود.موضوعش در مورد شب قدر بود . امسال این معنی را یه خورده حس کردم. شب 19 هم رفتم مسجد دربکوشک یه دو سه سالی هست که اونجا می رم هر سال هم به خودم می گم که دیگه اینجا نمی رم اما دوباره امسال رفتم. ساعت 10 شب زدیم بیرون اولش رفتم در خونه تقدیسی که هارنسش را بهش بدم بعدم که داشتم می رفتم مسجد دیدم گوشه خیابون یه میز گذاشتند و دارند کتاب می فروشند . یه خورده تعجبی بود. از ماشین پیاده شدم رفتم یه کتاب که توش دعای جوشن کبیر و ابو حمزه بود خریدم آخه هر سال وقتی می خواستیم بریم مسجد مامان که تمام کتابها را باخودش می برد من و علی هم می رفتیم تو مسجد دنبال کتاب امان از وقتی هم که کتاب نباشه دیگه اون حس خوب به آدم دست نمی ده. خلاصه رفتیم مسجد وسط دعا بود یه ساعتی طول کشید که دعا تموم شد. چشمتون روز بد نبینه اون اتفاقی که همیشه با عث می شد که صد تا فحش به خودم بدم و بگم دیگه اینجا نمی یام افتاد. بعله اون آقای همیشگی پشت تریبون رفت و از هر دری و هر جایی حرف زد . حرفای صد من یه غاز "من یکی اومده پیشم گفته من را دعا کنید من یه خانمی اومده گفته بچم جهاز نداره من با رفیقای تو بازار به همه کمک می کنیم البته تعریف نباشه ما ها همه اینا را برای رضای خدا می کنیم آقایان حضرت نوح 2000 سال تبلیغ کرد و فقط یه نفر یا دو نفر بهش گرویدند ......." آره این آقا با این حرفای فالبداهه خودش 1:15 از شب قدر را می گیره . شب های 21 و 23 هم وضع به همین صورته بعد از این حرفها هم یه نفر دیگه می یاد که فکر کنم آخونده (آخه من عقب نشسته بودم و چشمم به جمالشون روشن نشد) اونم دسته کمی از اولی نداره فقط یخورده خفیفتر. شب 21 ام از اونجایی که فحش به خودمون داده بودیم که دیگه دربکوشک نریم رفتم دانشگاه صنعتی همه بچه های دانشگاه بودند همه منظم نشته بودند کتاب به اندازه کافی بود با وجودی که نزدیک بلندگو بودم صدای بلندگو متعارف بود ومثل اکثر جاها اونی که دعا می خوند صدای نکره خودشا تو بلندگو بلند نمی کرد. بین دعا هم یه آنتراکت دادند که بچه ها گلویی تازه کنند و با شیر وکیک همه را پذیرایی کردند. البته من از آنتراکت زیاد خوشم نیومد آخه آدم تو حسه نمی شه که وسطش قطع بشه. خلاصه بعدش هم یه آقایی قرار بود صحبت کنه که من اومدم خونه آره شور بی شعور را دیدیم و مراسم بی شور دانشگاه را هم دیدم البته من چون پای سخنرانی نبودم نمی تونم بگم که شعور توش بود یانه اما بهر حال وقتی یکی می خواد برای 3000 نفر آدمه تحصیل کرده حرف بزنه حساب کار خودشا می کنه.

مهمونی خداحافظی سعید

امروز برای افطار مهمونی خداحافظی سعید دعوت بودیم .
کارش یه دفعه درست شد . ویزا بهش نداده بودند و قرار بود ژانویه بره که یه دفعه کارش درست شد. حالا قرار جمعه بره
قرار بود اگه پروژه ها درست بشه یه سری از برنامه های جاوا را بهش بدم بنویسه اما حالا که داره می ره.
البته خودش می گه من اونجا می نویسم حالا تا ببینیم چی میشه .
تو این مهمونی هم من فقط 6 -7 نفرشون را می شناختم بقیه را هم به قیافه می شناختم.
فکر می کردم زینب هم بیاد آخه با سعید یه جا کار می کنه اما ظاهرا دعوتش نکرده بود.
اما رقیب محترم آقای شیخ تشریف آورده بودند .
فکر کنم قضیه را می دونه آخه برخوردش یه جوریه.
البته دیگه برام مهم نیست .اگر هم ایقدر در موردش می نویسم به این خاطره که یه جورایی مثل سرگرمی شده برام.
راستی دکتر سماوی هم رفته کانادا برای فرصت مطالعاتی اگه فرصت بشه می خوام مفصل در موردش بنویسم آخه خیلی بهش مدیونم.

روزای تند و تیز

روزا داره تند تند می گذره  

مثل روزای آخره تحصیله یا دمه وقتی ترم ۹ لیسانس بودم دلم نمی خواست تموم بشه همش دوست داشتم برم دانشگاه البته شاید یه بخشیش برای مثبت بود. 

این حالت برای فوق هم تکرار شد. حالا هم همین طوره احساس می کنم جوونیم داره بیخود و بی جهت تموم می شه .. 

دارم سعی می کنم طوری برنامه ریزی کنم که در روز حد اقل ۶-۷ ساعت وقت مفید داشته باشم. 

تو روز معمولا ۲ ساعت مکالمه کار می کنم ۲ ساعت برنامه نویسی بقیشم هر چی پیش بیاد. 

مکالمه را حسابی دارم منظم پیش می روم آخه قراره آخرای مهر برم چین 

البته اینا شرکت گفته روحرفاشونم هیچ حسابی نیست. 

تا ببینیم خدا چی می خواد.