مژگان و مامان

برای روز مادر با معصومه یه موبایل برا مامان خریدیم 

اون که همیشه ما را منع می کرد این روزا یکی از سرگرمیهاش شده همین موبایله  

عشقش اینه که یه چیز جدید توش یاد بگیره بره برای خواهراش و دوستاش کلاس بزاره 

همیشه دستشه و داره برای این و اون اس ام اس می فرسته 

البته ما از این موضوع خیلی خوشحالیم بالاخره یه جور سرش گرمه و دیگه هم نمی تونه بگه اینقدر از صبح تا شب نشینید پشت کامپیوتر به هر حال خودش هم معتاد شده حتی از بابا هم حرفه ای تره 

چند روز پیش اومده بود یه سوال در مورد یکی از امکانات موبایلش بپرسه موبایلش را که  گرفتم رفتم تو اس ام اساش یه چیز خیلی نظرم را جلب کرد. 

اون اس ام اسهایی بود که مژگان(دخترش) براش فرستاده بود 

معمولا در مورد این بود که الان کجاییم و چیکار می کنیم بود اما برا من این مهم نبود 

اونی که برای من مهم بود این بود که تمام اونا با جملاتی مثل گلم - قوربونت برم - عزیزم و امثال اینا شروع می شد که نشون از عشق بسیار زیاد مژگان به مامان داشت 

یادمه وقتی ۱۶ - ۱۷ سالش بود حسابی مامان را حرس می داد تا شب می رفت تو اتاق بالاییه می گرفت می خوابید اخلاق بسیار بد و طرز برخورد بدی داشت. 

اما حالا که خودش مامان شده و تو اون دیار غربت داره زندگی میکنه حسابی قدر مامان را می دونه. 

به هر حال خوش بحالش که اینقدر واضح و راحت احساساتشا نسبت به مامان بروز میده 

منم مامانا خیلی دوسش دارم فراتر از جنس دوست داشتن مادر فرزندی 

اخه یه سری اخلاق ویژه داره. مدام به فکر اینه که چه طوری به دیگران کمک کنه  

تقریبا همشه مثبت به همه چیز نگاه می کنه 

وقتی یه کاری را برای یکی انجام میده اصلا انتظار نداره طرف جبران کنه 

عشق اینه که از یه ادم بیمار یا سالمند نگهداری کنه 

یاد باباجون به خیر برای نگهداریش همه پسرا ودختراش از زیر بار مسولیت در می رفتند 

بعد مامان بود که می گفت طوری نیست بیاریدش من نگهش می دارم گناه داره نزارید بفهمه که بچه هاش دوست ندارند نگهش دارند ممکنه دلش بشکنه  

حالا که بزرگ شدم می فهمم که اون روز مامان با خدا معامله می کرد خودشم خوب اینا می دونست اما عمه ها و عمو های ابله اینا درک نکردند آخرشم یه فرست طلایی را از دست دادند و این مامان بود که تو اون بازی برنده به تمام معنا بود. 

آره باباجون مرد تو اتاق من دقیقا همینجایی که الان دارم این مطلب را می نویسم .وقتی اون خدا بیامرز مرد همه اومده بودند خونمون نگاهها فرق داشت همه بادید احترام به مامان نگاه می کردند. 

این یه نمونشه از این دست نمونه ها زیاده واقعا روح بزرگی داره همیشه آرزوم بوده که زنم از نظر بذل وبخشش و مهربونی مثل مامان باشه . 

البته اینا بگم که مامان هم مثل هر انسان دیگه ای یه سری ایراد هم داره اما در کل فرشتست. 

خدایا برامون نگهش دار و خودشم را عاقبت به خیر کن.

توی مصاحبه دکترا

۱۸ مهر رفتم مصاحبه برای دکتر 

خودم رقبت چندانی نداشتم چون از طرفی دانشگاه آزاد و مکافات پیدا کردن بورس و تهران رفتن را داره  

از طرفی هم من استاد های اونجا را نمی شناسم و مجبورم رو هر چی که اونا می گند کار کنم 

یه جورایی هم از ادامه تحصیل توی الکترونیک یا کامپیوتر دیگه زده شدم البته نه اینکه این دوتا را دوست نداشته باشما نه 

یه جورایی فکر کنم برای ادامه دادن ضرورتی به تحصیل آکادمیک نیست اینا قبلن توضیح دادم 

به هر حال رفتم اونجا چون دوست داشتم جو مصاحبه را ببینم و همین طور دچار غرولوند های مامان نشم البته بابت این مصاحبه ۲۲ هزار تومن ناقابل هم پرداخت کردم 

رفتیم اونجا دیدم از بچه ها آقای شیری هم هست البته یه چند نفری هم بودند که من را می شناختند اما من اونا را نمی شناختم 

گفته بودند ساعت ۸:۳۰ اونجا باشید من ۶ دقیقه دیر رسیدم حسابی حول داشتم چون دیر کرده بودم  

اما وقتی رفتم تو دیدم اینجا هم مثل جاهای دیگه کشورمون وقت ۲ ریال هم ارزش نداره  

تا ساعت ۲:۴ معطل بودیم نه ناهاری فقط چایی و بیسکوییت 

وسطشم آقایون ۴۰ دقیقه داشتند ناهار میل می کردند 

وقتی نوبت به من رسید رفتم تو  

من برای الکترونیک درخواست داده بودم همین هم بزرگترین اشتباهم بود چون اون آقایونی که مصاحبه می کردند دنبال کسی بودند که لایوت یا سی ماس کار کرده باشه و 

تکیشون هم روی پروژه فارق التحصیلی بود 

اما من پروژم روی پردازش تصویر بود ضمن اینکه پروژه را هم نبرده بودم اما تو لب تاپم بود 

البته من بیشترن تعداد مقالات را داشتم همین هم تنها پوئن من بود به هر حال وقتی دیدند  

که من به دردشون نمی خورم شروع کردند به سوالات پرت و پلا بعدشم گفتند  

که شما اگه در مخابرت درخواست داده بودی بهتر بود  

البته این به این معنی نیست که شما رد شده اید 

یه جورایی هم حق با اونا بود 

به هرحال تا حالا که زنگ نزدند 

البته من هم امیدی ندارم و اون هم همچین آش دهن سوزی نیست.

کارگر روز مزد در لباس استاد

این روزا می رم دانشگا درس می دم . 

به صورت حق التدریس  

یه جورایی می شه بگی می رم کارگری فرقش اینه که باید با لباس های منظم و تمیز سر کلاس حاضر بشی چون تو محیط کاریت ۱۰۰۰ تا چشم وجود داره که در روز ۲۰ بار از سر تا پا تو را برای یافتن مشکل اسکن می کنند. 

اونجا باید یه ریز حرف بزنی تازه باید شیش دونگ حواست باشه که سوتی نددی بخوصوص اگه سر کلاس دختر وجود داشته باشه . 

اونجا باید یه ریز از صبح تا عصر راه بری چرا؟چون کلاس آزمایشگاهه و صندلی برای استاد موجود نیست. 

اونجا باید هزار جور روش ارتباطی بلد باشی چون هزار جور IQ وجود داره 

اونجا حق نداری زیاد مثل بیرون راحت و آزاد رفتار کنی چون یا فکر می کنند اوشکولی یا سوارت می شند. 

اونجا باید روش حل دویست مشکلی که هیچ ربطی به تو نداره را بدونی چون دانشجویه مربوطه داره مشروط می شه- کلاساش تداخل داره -یا حتی بارداره و برای حضور مشکل داره. 

اونجا باید تحمل  نگاهای خشمگین یا توام با بی احترامی را داشته باشی چون دانشجوها فکر می کنند 800000 تومنی که اول ترم پرداخت کردند یه راست رفته تو جیب تو 

 

آره اونجا خیلی جای خوبی نیست اما بهش می گه کارگری 

چون پولی که دریافت می کنی با ساعات حضورت نسبت مستقیم داره 

چون هر وقت عشقشون بکشه می ندازند بیرون 

چون هر تسهیلاتی برای رسمی ها وجود داره به تو هیچ ربطی نداره 

 

ای خدا کار به چه جایی رسیده منی که وقتی یه روز درست حسابی کار می کردم 300000 تومان می گرفتم حالا باید از صبح تا شب و هفته ای سه روز در چنین شرایطی کار کنم که در ماه همون 300000 را بگیرم البته بدون حساب کردن کسورات مربوطه  

یه جورایی مجبور شدم برم. یه فکر احمقانه می گفت تو هم می تونی بیرون کار کنی هم دانشگا اینجوری پول را از بیرون در میاری و دانشگاهم می شه یه جورایی دیسیپلینت 

که اگه خواستی بری خواستگاری بگی استاد دانشگاهم  

الان کار بیرون خوابیده و برای سرو سامان دادنش وقت زیادی را می طلبه اما  

از طرفی وقتی از دانشگاه میام خونه مثل مرده می رم تو اتاقم می خوابم