دارم از تهران بر می گردم خونه .
بیرون منظریه خیلی زیباییه . خورشید که داره پشت کوها مخفی می شه و سیمای برقی که دارند تند تند از جلوش رد می شند.
یه مشت دختر دبیرستانی هم تو اتوبوسند که اتوبوس را رو سرشون گذاشتند.
جوونی و نشاط تو نگاه تک تکشون موج می زنه.
آره فکر کنم همشون به آینده امیدوارند یعنی راهی جز این ندارند
خدا برکت بده به تکنولوژی فقط کافیه که از کسی خوشت بیاد یا بخوای در موردش بدونی همه جور امکانات هست. موبایل - ای میل -اینترنت - تلفن وهزار تا راه جور واجور دیگه .
یادمه با علی که می رفتیم دختر بازی -البته تفریحی
پدرمون در می اومد تا به کسی شماره تلفن ثابت را بدیم بعدشم باید بست می شستیم تو خونه که طرف زنگ بزنه اما از همه جالبتر لحظه دیدار بود به مدد وجود کمیته و نیروی انتظامی محترم کسی جرات نمی کرد تو خیابون با دختر راه بره . برای همین هم یک نامه بلند بالا می نوشتیم که توش همه جور افکار صاف بچه گونه بود بعد شم با مکافات می رفتیم می دادیم دست طرف البته من زیاد آدم موفقی نبودم آخه هر ادم عاقلی من و علی را باهم می دید رد خور نداشت که علی را انتخاب می کرد.
به هر حال علی آدم خوش چهره ایه و تو اینجور کارا هم قیافه حرف اول را می زنه
البته من بیشتر برای هیجان می رفتم . یادش بخیر چه جوونی داشتیم
باید از این ته توهایه جوونیم درست استفاده کنم .
راستی برای مصاحبه دکترا رفتم تهران بعدا اگه شد در موردش می نویسم.
امروز 87/7/7 هست توفرهنگ های مختلف می گویند که عدد 7 مقدسه!
من فقط این را می دونم که امروزم یکی از روزای خداست
روزایی که فقط یک بار خلق می شند تا آدما به چوب خطشون یکی اضافه کنند
رفته بودم دانشگا مدرک لیسانسم را بگیرم که وقتی اومدم دفتر مربوطه را امضا کنم و تاریخ بزنم اینا متوجه شدم بی اختیار بلند گفتم چه جالب
اما یه دفعه دیدم تقریبا 10 سال از اولین باری که وارد دانشگاه شدم می گذره
جا داشت که یه آه بلندتر از چه جالب اول بکشم
هی خدا من تو این 10 سال چی کار کردم
چه 10 سال پر تلاطمی بود
حتی تلاطمهاش هنوزم تموم نشده
خدایا آیا آرامشی تو این دنیا هست که من دارم دنبالش می گردم آیا من کسی را پیدا می کنم که منا درک کنه
و منم اونا درک کنم و عاشقانه هم را دوست داشته باشیم
دارم یه جورایی نا امید می شم خدا
آخرش می ترسم به جای یه ازدواج عاشقانه یه ازدواج عاقلانه بکنم
اون موقع دیگه معلوم نیست بعدش چی میشه
خدایا کمک من ای خدایی که هر وقت نا امید شدم دستتا دراز کردی و من هم دو دستی دستتا گرفتم
اما خدایا حالا که خوب نگا می کنم می بینم ارزشم پیشت به مراتب کمتر از 10 سال پیشه خدایا
اون موقع اون طوری بودم این شد وای به حال حالا
خدایا چی دارم هی چی
چی هستم اونم هیچی
خداوندا دلی دارم عطش سوز
که نه در شب بود تابش نه در روز
به وقت مردنم ای آتش عشق کنار گور من شمعی بیفروز
امروز صبح یه آقایی زنگ زد می گفت من از مرکز آزمون دانشگاه آزاد زنگ می زنم .
خلاصه اینکه می گفت پنج شنبه همه مدارکتا بردار بیار تهران تا بات مصاحبه کنیم البته ۲۲ هزار تومن ناقابل هم به حساب بریز.
اصلا خوشحال نشدم حتی شاید یه خورده هم ناراحت شدم آخه دوباره باید تصمیم بگیرم.
من به صورت بدون آزمون شرکت کردم البته هیچ بعید نیست آقایون برای پول در آوردن که تنها هدف دانشگاه آزاده به من زنگ زدند .
البته عصر به شهرام زنگ زدم می گفت هنوز بهش زنگ نزدند.
شهرام رزومش خیلی بهتر از منه.
به مامان که گفتم مامان زیاد موافق نبود می گفت بخون تا دولتی قبول شی .
معصومه هم می گفت برو .
مامان که استراتژیه درستی تو اینجور مواقع نداره معصومه هم به فکر اینه که بعدا به دوستاش بگه داداشم دکتر.
اما مسله اینه که من دیگه نمی خوام برم الکترونیک یا کامپیوتر چون تو فوق دیدم
همه شون یه جورایی سر کاریه یه سری آدم میاند هدفشون تولید ژورناله فارغ از اینکه اونا چه استفاده ای متونند داشته باشند. البته یه سری از افراد هم واقعا یه سری کار به درد بخور انجام می دند اما مسله اینه که همون کارا را می تونند با فوقشون هم انجام بدند یا نسبت به زمان تخصیص داده شده کار انجام شده اونقدرا هم قابل توجه نیست .
نمونه بارزش این نادره خوروجیه کاراش را دارم می بینم به نظر من بی فایدست با وجودی که همت نادر واقعا حرف نداره همیطور هوشش.
راستش من به فیزیک علاقه دارم و می خوام یه فوق فیزیک بگیرم و بعدشم دکترا را تو همون رشته بگیرم .
شاید فیزیک هم مثل برق و کامپیوتر باشه اما به هر حال برای من یه علم نسبتا جدید حساب می شه و حد اقلش اینه که دیدم نسبت به جهان اطرافم بهتر می شه اما مشکل اینه که از فیزیک نمی شه پول در آورد .
برای همینم می خوام یه جورایی با این پروژه هایی که دارم موقعیت اقتصادی خودما تثبیت کنم بعد به این بلند پروازیها بپردازم.