خانه عناوین مطالب تماس با من

شهر غم

شهر غم

جدیدترین یادداشت‌ها

همه
  • ذهن مکًار
  • تز- هوش
  • هیچ
  • نوشتن
  • هاشمی
  • وبلاگ
  • گل سرخ من
  • رنگ عشق
  • پله پله تا ملاقات خدا
  • دست خدا
  • [ بدون عنوان ]
  • امتحان کار درس زن زندگی
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]
  • :(

بایگانی

  • مهر 1398 1
  • مرداد 1397 1
  • دی 1396 1
  • دی 1395 4
  • شهریور 1394 1
  • دی 1393 1
  • مرداد 1392 1
  • خرداد 1392 1
  • فروردین 1392 2
  • بهمن 1391 1
  • آذر 1391 1
  • آبان 1391 1
  • مهر 1391 1
  • مرداد 1391 2
  • تیر 1391 1
  • خرداد 1391 9
  • اردیبهشت 1391 9
  • فروردین 1391 6
  • اسفند 1390 5
  • بهمن 1390 8
  • دی 1390 3
  • آذر 1390 5
  • آبان 1390 5
  • مهر 1390 4
  • شهریور 1390 3
  • مرداد 1390 7
  • تیر 1390 7
  • خرداد 1390 4
  • اردیبهشت 1390 5
  • فروردین 1390 6
  • اسفند 1389 4
  • بهمن 1389 3
  • دی 1389 7
  • آذر 1389 4
  • آبان 1389 6
  • مهر 1389 6
  • شهریور 1389 9
  • مرداد 1389 4
  • تیر 1389 7
  • خرداد 1389 8
  • اردیبهشت 1389 6
  • فروردین 1389 6
  • اسفند 1388 7
  • بهمن 1388 10
  • دی 1388 10
  • آذر 1388 8
  • آبان 1388 11
  • مهر 1388 8
  • شهریور 1388 11
  • مرداد 1388 7
  • تیر 1388 3
  • خرداد 1388 5
  • اردیبهشت 1388 10
  • فروردین 1388 4
  • اسفند 1387 6
  • بهمن 1387 5
  • دی 1387 7
  • آذر 1387 9
  • آبان 1387 7
  • مهر 1387 8
  • شهریور 1387 7
  • مرداد 1387 9
  • تیر 1387 3
  • بهمن 1386 2
  • دی 1386 1
  • آذر 1386 1
  • مهر 1386 1
  • شهریور 1386 1
  • تیر 1386 1
  • اردیبهشت 1386 1
  • فروردین 1386 2
  • مرداد 1385 2
  • تیر 1385 1
  • اردیبهشت 1384 1
  • فروردین 1384 1
  • بهمن 1383 2

آمار : 44931 بازدید Powered by Blogsky

عناوین یادداشت‌ها

  • گالیله های ایرانی چهارشنبه 4 شهریور‌ماه سال 1388 20:52
    دوباره تلویزیون دادگاه اعترافات را پخش می کرد. واقعا جای تاسف بود. چی داره به سر این کشور میاد. یادمه جایی خوندم تو دادگاههای استالین افراد پس از اینکه خوب شکنجه روحی یا جسمی شده بودند، تو دادگاه حاضر می شدند و با صدای بلند می گفتند ما خائنیم و سزای خائن مرگه ! همه چی داره از روی کتاب قلعه حیوانات پیش میره قبلنا در...
  • گیج دوشنبه 2 شهریور‌ماه سال 1388 18:55
    وضعیت کلیم اینه که خیلی گیجم واقعا نمی دونم می خوام چیکار کنم. شاید دوباره برم نمی دونم. کلی با اینا اون مشورت کردم. اما باید خوب روش فکر کنم چون دیگه این هزینه ای که من برای این کار دارم می دم خیلی غیر منطقیه اما چه کنم نمی تونم دلم را جای دیگه گیر بندازم. حتی شاید از خارج رفتن هم صرفنظر کنم. نمی دونم الان فقط می...
  • عشق علی پنج‌شنبه 29 مرداد‌ماه سال 1388 00:26
    امروز سعید زنگ زد دوباره برای عروسیش دعوتم کرد نمی خواستم برم اما خیلی زشت بود دوبار تلفن کرده بود. سعیدا تو سفر به لرستان باش آشنا شدم. بیشتر رفیق علیه برای همینم به علی زنگ زدم که با هم بریم . اصلا یادش نبود. حقم داشت کلی شک امروز بهش وارد شده بود. با هم رفتیم عروسی مراسمشون تو دانشگاه اصفهان بود و طبق معمول از این...
  • عشق یک طرفه ! دوشنبه 26 مرداد‌ماه سال 1388 22:14
    عاشق شدم از شوق می گفتم بفریاد از هرچه غیر از عشق باشد گشتم آزاد اما چه آسان عشق من دادی تو بر باد نام مرا هم تا کنون بردی تو از یاد ای داد بیداد ای داد بیداد گفتم به دل گمگشته را پیدا نمودم من هم دلی در سینه ای شیدا نمودم با دست خود من خویش را رسوا نمودم صید گرفتاری شدم در دام صیاد ای داد بیداد ای داد بیداد چون قطره...
  • گهر جمعه 23 مرداد‌ماه سال 1388 10:06
    بالاخره این سفر من به گهر شکل گرفت. اما متاسفانه اونجوری که برنامه ریزی کرده بودیم نشد. بعضی ها به دلیل مشکلات کاری و بعضی هم به دلیل سفر دیگر قرارشون را کنسل کردند. اما قبلا به خودم گفته بود حتی اگه قرار باشه تنها برم این کار را می کنم . برای همینم تصمیم گرفتم تنها برم اما محسن و محبوب تماس گرفتند که ما هم میایم . به...
  • کنفراس اپلای یکشنبه 18 مرداد‌ماه سال 1388 23:08
    امروز رفتم دانشگاه تا هم تو کفرانس اپلای شرکت کنم و هم دکتر را ببینم. کنفرانس جالبی نبود تقریبا همه چیزایی که می گفت بدیهی بود ، اینکه اول باید امتحان زبان بدید و تو سی وی چی بنویسید و از این جور چیزا. بعد هم رفتم پیش دکتر، کلی تحویل گرفت حتی تا وقتی ما اونجا بودیم رو صندلی ننشت و ایستاده تعریف می کرد که تو این یک...
  • همینطوری پنج‌شنبه 15 مرداد‌ماه سال 1388 21:28
    هیچ اتفاقی نیوفتاده که من بخوام در موردش بنویسم . روزهای مثل هم تند و پرشتاب داره می گذره انگار خدا هم کپی پیست را خوب بلده ! امروز تو دانشگاه بودم می خواستم برم سراغ دکتر، آخه تازه از کانادا اومده ،حالشا نداشتم اون هفته می رم آخه قراره که خانوم بهنام فر که اونم تازه از کانادا اومده روز یکشنبه یه سمینار در مورد اپلای...
  • من خرگوشم یکشنبه 11 مرداد‌ماه سال 1388 22:11
    سربازان گمنام امام زمان بالاخره خرگوشهای این جنگل وسیع را پیدا کردند و رسانه بی طرف و راستگو ملی اعترافات این خرگوشها را پخش کرد. واقعا خنده دار بود خوندن اعترافات،کسی که وبلاگ ابطحی را خونده باشه کاملا با نظرات اون آشنا باشه می دونه که اینا حرفای دل اون نیست . جالبیش این بود که امروز به صورت اتفاقی روزنامه کیهان را...
  • بهار پنج‌شنبه 8 مرداد‌ماه سال 1388 22:20
    بالاخره من دوباره دایی شدم. وای دیدن یه بچه که تازه دو سه ساعته که پاتو این دنیای پر هیاهو گذاشته و فارغ از خشم آسمونی گرفته آروم خوابیده خیلی حس خوبیه. یه بچه توپولی و سفید و دوست داشتنی مثل مامانش. تمام پیشبینی های نوسترآداموسیه من درست از آب در اومد و بچه دختر شد. اول رفتم یه دسته گل گرفتم و بعدش رفتم بیمارستان فکر...
  • گرد آبی رنگ چهارشنبه 31 تیر‌ماه سال 1388 23:42
    امروز خورشید گرفتگی بود البته تو ایران خیلی جالب نبود چون بسیار جزئی دیده می شد. خیلی وقت بود که می خواستم یه چیزایی در مورد نجوم بنویسم . اخه تو فیزیک دو تا چیزه که مورد علاقه منه یکی فیزیک اجرام بسیار کوچیک یا همون کوانتوم و یکی فیزیک اجرام بسیار بزرگ یا همون نجوم. جالبیش اینه که سالهاست که دانشمندان دنبال پیوند...
  • انتخابات سه‌شنبه 23 تیر‌ماه سال 1388 21:48
    انتخابات(انتصابات) یک ماهی هست تموم شده . قبلا هر وقت که به معدود طرفداران آقای احمدی نژاد بر می خوردم بهشون می گفتم که تکلیف همه چی را انتخابات مشخص می کنه . به نوعی مطمئن بودم که ایشون این پست را ترک میکنه. خودم به کروبی رای دادم البته ایشون شخصا خیلی آدم مناسبی نیست اما اطرافیانشون ادمای کارکرده ای بنظر می رسیدند....
  • بازی دوشنبه 15 تیر‌ماه سال 1388 00:15
    به نام خدا سلام یک راست می رم سر اصل مطلب همون شب می خواستم براتون نامه بنویسم گفتم شاید متنش زیاد شایسته نباشه برای همین الان می نویسم که از احساسات به دور باشه خانوم zz اصلا انتظار چنین برخوردی را نداشم .حتی پیشبینی هم نمی کردم. قبلا شنیده بودم که شما ظاهرا با آبرو و احساسات کسی و خونوادش بازی کردید اما همیشه می...
  • علی شریعتی جمعه 29 خرداد‌ماه سال 1388 23:09
    به مناسبت درگذشت علی شریعتی: ای علی! همیشه فکر می‌کردم که تو بر مرگ من مرثیه خواهی گفت و چقدر متأثرم که اکنون من بر تو مرثیه میخوانم ! ای علی! من آمده‌ام که بر حال زار خود گریه کنم، زیرا تو بزرگتر از آنی که به گریه و لابه ما احتیاج داشته باشی!…خوش داشتم که وجود غم‌آلود خود را به سرپنجه هنرمند تو بسپارم، و تو نیِ وجودم...
  • پشت سر هر معشوق شنبه 16 خرداد‌ماه سال 1388 16:12
    پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. پشت سر هر آنچه که دوستش می داری. و تو برای اینکه معشوقت را از دست ندهی، بهتر است بالاتر را نگاه نکنی. زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد و او آنقدر بزرگ است که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند. پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی، اگر عشقت گذراست و تفنن و...
  • من و تو پنج‌شنبه 14 خرداد‌ماه سال 1388 16:29
    من نمیدونم حرفامو باید چطوری بزنم یا اینکه روند منطقی اینکه می خوام بگم چیه برا همینم یه راست میرم سر اصل مطلب واقعیت اینه که من از شما خوشم اومده و چند ماهی هم هست که دارم در مورد شما تحقیق می کنم الان هم اگه اینجام به این خاطره که می خواستم اگه اجازه بدید با هم بیشتر آشنا بشیم یا اگه اینجوری نمی پسندید من با خونواده...
  • دختران خوابگاه پسران جمعه 8 خرداد‌ماه سال 1388 00:37
    من روزای زیادی را تو خوابگاه زندگی کردم. در کل زندگی تو خوابگاه سختیهای خودشا داره اما در کنار این سختیها خیلی چیزا میتونی ازش یاد بگیری. اون روزا که علم و صنعت درس می خوندم چون من به دلیل مشکل سربازیم با 50 روز تاخیر رفته بودم خوابگاه برای همینم یه اتاق بدون هیچ تجهیزات و بدون هم اتاقی بهم دادند. خود خوابگاه تو منطقه...
  • جزینی دوشنبه 4 خرداد‌ماه سال 1388 23:20
    امروز رفته بودم پیش یکی از بچه ها تا ازش یه پروژه بگیرم . جزینی دوست دوران لیسانسه پسر خیلی زرنگیه کلی باهم حرف زدیم آخه خیلی وقت بود ندیده بودمش ، تازه عقد کرده اما جریان آشناییش با خانومش خیلی برام جالب بود. خودش توی پژوهشکده دانشگاه صنعتی کار می کنه می گفت یه روز که اصلا روز کاریم نبود که برم پژوهشکده نمی دونم همین...
  • وقتی من مکعب مستطیل می شوم ! چهارشنبه 30 اردیبهشت‌ماه سال 1388 01:05
    قبلا وقتی می خواستم اینجا بنویسم نه زمان مهم بود نه مفهوم بسیاری وقتا دیروقت می یومدم اینجا و می نوشتم دنبال این و اونم نبودم که این مطلبها را بخونند . نظر هم از کسی برای وبلاگم گدایی نمی کردم چون اصولا کسی من را نمی شناخت. هرچی تو لحظه به ذهنم می رسید بلافاصله می نوشتم مهم نبود جمله ها بی مفهوم باشه یا غلط املایی...
  • بخون سه‌شنبه 22 اردیبهشت‌ماه سال 1388 22:02
    نه حتما بخون از اول تا آخرشا اینا جدی میگم می دونم بعضی از مطالبش برام گرون تموم میشه اما این کار را بکن حتما چون این فرصتیه که من را بهتر بشناسی. هر کدوم از ما که بتونه تصمیم درست بگیره به سود طرف دیگم هست. و این تصمیم وقتی درستره که با اطلاعات بیشتر باشه.
  • شکست سه‌شنبه 22 اردیبهشت‌ماه سال 1388 16:48
    نمی دونم چطور باید بنویسم این حس که یکی من را اینجا می شناسه آزارم می ده. امروز صبح وقتی میلم را بازکردم شکه شدم. واقعا شکه شدم . هنوز گیجم . زینب تو چطور اینجا را پیدا کردی نمی دونم الان می فهمم چه حسی بهت دست داده وقتی اون قصه را خوندی خدا قصاص تو دنیا را برای این کار من درنظر گرفت. اما فرقش اینه که من نمی تونم بگم...
  • زاینده رود قلب تپنده سپاهان پنج‌شنبه 17 اردیبهشت‌ماه سال 1388 12:53
    دیروز بالاخره رفتم مدارکم را برای دکترا تحویل دانشگاه دادم . خیلی مکافات داشت کلی مدارک می خواست. بعدش هم از جاده ساحلی زاینده رود برگشتم خونه خیلی جاده قشنگیه جز زیباترین جاده هایی که تا حالا دیدم. یه یک کیلو متری مونده بود تا به باغ پرندگان برسم که دیدم رودخونه را آب انداختند آخه این روزا به خاطر خشکسالی که تو کل...
  • دفاع زینب و نتیجه اولیه دکترا یکشنبه 13 اردیبهشت‌ماه سال 1388 12:22
    امروز را مرخصی گرفتم تا بیام دانشگاه تا تو دفاع زینب شرکت کنم دفاش با 15 دقیقه تاخیر شروع شد قبل دفاع مدام با یه دختری که تقریبا شبیه خودش بود حرف می زد فکر کنم این همون زهره خواهرشه. دفاعش در مورد امنیت شبکه بود زیاد سر در نمیووردم اما خوب تا تهش نشستم نسبتا رو موضوع مسلط بنظر می یومد. بعد از دفاعشم یه پسری حسابی گیر...
  • تبریک روز معلم به دکتر یکشنبه 13 اردیبهشت‌ماه سال 1388 12:11
    به نام خدا سلام امیدوارم که حالتون خوب باشه .امروز که داشتم باماشین از خونه می زدم بیرون دیدم بچه مچه های دبستانی هر کدومشون یه دسته گل کوچولو تودستشون تازه یادم افتاد روز معلمه یا به عبارتی روز استاده. استاد ما که بهتون دسترسی نداریم وگرنه حضوری خدمت می رسیدیم . از زحمتهای که برامون کشیدید و هنوز تو ذهنمون هست تشکر...
  • بیمه پنج‌شنبه 10 اردیبهشت‌ماه سال 1388 14:49
    امروز رفتم بیمه تا بیمه خودم را بدم آخه سر کار با کمال پرویی می گند که شما باید کامل بیای تا ما بیمه برات رد کنیم در صورتی که من وقتی دانشگاه درس می دادم و حتی 10 واحد هم بیشتر نداشتم اومده بودند حساب کرده بودند که بیمه من چقدر می شه و بعد اونا رد می کردند به هر حال چون مجبورم عمل پولیپ بینی را انجام بدم خودم باید...
  • پیچ در پیچ سه‌شنبه 8 اردیبهشت‌ماه سال 1388 23:03
    وای خدا حسابی داره بهم فشار میاد. از اون طرف دکترا که معلوم نیست چی میشه . دکتر هم که از کانادا بر نگشته منم اینجا تنهام فقط علی را می بینم و بس البته علی به همشون میرزه. از اون طرف اقتصاد که اونقدر خرابم که همش می ترسم نکنه ماشین خراب بشه و من مجبور بشم بزارمش خونه آخه کل داراییم به 20 هزار تومن هم نمی رسه. اونم باید...
  • کار جمعه 4 اردیبهشت‌ماه سال 1388 22:15
    از اول اردیبهشت دارم می رم سر کار . موسسه تحقیقات مهندسی یه جای مذخرف زیر نظر جهاد کشاورزی هست. این جا را مقصود لو به من معرفی کرده بود دوست نداشتم برم اما از یه طرف بسیار بی پول شده بودم از طرف دیگه اگه بخوام برم خونه زینب بگم من چیکارم. فعلا یه قرارداد 3 ماهه با من بستند بهشون گفتم من فقط تا ظهر میام اونجا اونم...
  • صحبت برای اپلای دوباره پنج‌شنبه 3 اردیبهشت‌ماه سال 1388 00:25
    نمی دونم هر وقت می خوام از زینب بنویسم یه حادثه پیش میاد که نمی تونم بنویسم حتی یکبار نوشتم اما وقتی تموم شد خودش یه مشکلی تو بلاگ اسکای پیش اومد که نتونستم آپ کنم و چون ذخیره هم نکرده بودم پاک شد. جریان از این قراره که من تو عید تصمیم گرفته بودم که هر جور شده دوباره از زینب خواستگاری کنم برای همینم تصمیم داشتم که بعد...
  • اینجا ایران است پنج‌شنبه 27 فروردین‌ماه سال 1388 18:45
    دو ماه پیش تو تلویزیون اعلام کرد که کسانی که خونه نیمه ساخته دارند و ۶۰ تا ۸۰ درصد اون تکمیل شده به هر خونه ۸ میلیون وام می دهند. من ساده هم اون موقع گفتم بابا دمشون گرم چه طرح خوبی این می تونه خیلی از مشکلات مسکن را حل کنه ضمن اینکه این پول مستقما صرف تولید مسکن می شه. خودمونم یه خونه سه طبقه نیمه ساز داشتیم و این...
  • دکترای کامپیوتر یکشنبه 23 فروردین‌ماه سال 1388 18:16
    روز پنج شنبه هفته پیش بالاخره امتحان دکترا را دادم. زیاد نمی تونم در موردش نظر بدم آخه تعداد شرکت کننده ها هم زیاد بود از طرفی تعداد آدمایی که قبول می شند به اندازه انگشتای یک دست نیست. تا خدا چی بخواد . قبل امتحان خیلی استرس داشتم . تا حالا اینطور نشده بودم . گوشام سرخ شده بود رفتم دانشگاه بارون بسیار زیادی میومد....
  • خر خونی چهارشنبه 5 فروردین‌ماه سال 1388 23:47
    این روزا می رم دانشگا صنعتی تو سالن مطالعه آخه خونه نمی شه بخونی مهمون میاد فیلمای تلوزیون هم که پدرمون را در آورده تا قبل عید به طور متوسط روزی ۲ -۳ ساعت می خوندم اما از وقتی رفتم دانشگا روزی یه ۳-۴ ساعتی می خونم روز ۳ عید بود که یه بچه های دیگه دانشگا اومده تو سالن باهاش رفیق شدم اونم می خواد دکترا امتحان بده تازه...
  • 349
  • 1
  • ...
  • 8
  • صفحه 9
  • 10
  • 11
  • 12