-
فراموش شده
دوشنبه 20 آبانماه سال 1387 23:01
این روزا احساس می کنم از خدا دورم دیگه مثل گذشته دستش را احساس نمی کنم خدایا روزگاری دست می یومد یا منا به جلو می برد یا گوشم را می کشید حتی بعضی وقتی آنقدر سفت می کشیدی که دادم در می یومد . اما بازم خوب بود چون می دونستم فراموشم نکردی و این کارا می کنی که بعدا یه چیزی را بهم بفهمونی. اما حالا چی خدایا حتی دست از تو...
-
دو دلی
جمعه 17 آبانماه سال 1387 23:09
اصلا دوست ندارم که تو دانشگاه آزاد دکتر بگیرم . اما فقط یه چیزه که وسوسه کننده است . اونم موقیت شغلی هستش که ایجاد می کنه . اخه اگه برم تقریبا هر دانشگاهی به راحتی می تونم هیئت علمی بشم البته فقط آزاد. یه جورایی پول خوبی هم می دند الان که بری علاوه بر خرج دانشگاهت با 8 ساعت تدریس ماهانه 500 و وقتی هم که درست تموم شه...
-
برگشت پر دردسر
پنجشنبه 9 آبانماه سال 1387 22:46
برگشتیم از دبی اما پدرمون در اومد رفته بودیم توی یه مرکز تجاری بعد که می خواستیم بریم فرودگاه خوردیم به ترافیک اونم چه ترافیکی کلا تو امارات خیابونا بسیار پهن و خوبه اما وجود چندتا مشکل یه جورایی با و جود این خیابونا ترافیک ایجاد می شه . اگه یه نفر بره اونجا و این خیابونای 4 یا 6 بانده را ببینه حسابی کفبر می شه اما...
-
بازگشت از دبی
دوشنبه 6 آبانماه سال 1387 17:07
الان تو پاساژ امرت مال هستم می خواستیم امروز بریم لب دریا گفتند به قول عربه اونلی فور سیدات. الان اومدیم اینجا تا یه جورایی وقت کشی کنیم یه دو ساعت دیگم باید بریم ماشینی که اجاره کرده بودیم را پس بدیم . اون دفعه ای که اومدم همینجا و پست گذاشتم وقتی داشتم می رفتم تو خبرا دیدم نوشته بود که نتایج دکترا اعلام شده. من هم...
-
در دبی
پنجشنبه 2 آبانماه سال 1387 20:22
من الان کنار یک پیست اسکی تو دبی هستم . اینجا یه اکسس پوینت مجانی هست سرعتشم 100 کیلو یایت بر ثانیه هست. اون وقت ما با اون ADSL فکسنی تو خونه وقتی 20 کیلو دانلود می کنه کفبر می شیم واقعا ما کجا اینا کجا اصلا قابل مقایسه نیست . اصلا نمی شه تصور کرد که اینجا تو همین قرن چیزی جز شن و ماسه و شتر نداشته. برای نمایشگاه جی...
-
بی پولی
شنبه 27 مهرماه سال 1387 17:09
حسابی بی پول شدم حتی برای دوبی که پس فردا می خوام برم هم پول ندارم و مجبورم از معصومه قرض بگیرم .باید یه جورایی حسابگری کنم تا از این وضع در بیام آخه ربانی گفته که پروژه ها ممکنه به زودی درست بشه البته این از این حرفا زیاد می زنه . به هر حال اگه از این اوضاع در بیام دیگه بی حساب کتاب خرج نمی کنم آخه من هیچ جایی...
-
مژگان و مامان
سهشنبه 23 مهرماه سال 1387 19:57
برای روز مادر با معصومه یه موبایل برا مامان خریدیم اون که همیشه ما را منع می کرد این روزا یکی از سرگرمیهاش شده همین موبایله عشقش اینه که یه چیز جدید توش یاد بگیره بره برای خواهراش و دوستاش کلاس بزاره همیشه دستشه و داره برای این و اون اس ام اس می فرسته البته ما از این موضوع خیلی خوشحالیم بالاخره یه جور سرش گرمه و دیگه...
-
توی مصاحبه دکترا
شنبه 20 مهرماه سال 1387 12:42
۱۸ مهر رفتم مصاحبه برای دکتر خودم رقبت چندانی نداشتم چون از طرفی دانشگاه آزاد و مکافات پیدا کردن بورس و تهران رفتن را داره از طرفی هم من استاد های اونجا را نمی شناسم و مجبورم رو هر چی که اونا می گند کار کنم یه جورایی هم از ادامه تحصیل توی الکترونیک یا کامپیوتر دیگه زده شدم البته نه اینکه این دوتا را دوست نداشته باشما...
-
کارگر روز مزد در لباس استاد
پنجشنبه 18 مهرماه سال 1387 18:51
این روزا می رم دانشگا درس می دم . به صورت حق التدریس یه جورایی می شه بگی می رم کارگری فرقش اینه که باید با لباس های منظم و تمیز سر کلاس حاضر بشی چون تو محیط کاریت ۱۰۰۰ تا چشم وجود داره که در روز ۲۰ بار از سر تا پا تو را برای یافتن مشکل اسکن می کنند. اونجا باید یه ریز حرف بزنی تازه باید شیش دونگ حواست باشه که سوتی نددی...
-
تو اتوبوس
جمعه 12 مهرماه سال 1387 11:45
دارم از تهران بر می گردم خونه . بیرون منظریه خیلی زیباییه . خورشید که داره پشت کوها مخفی می شه و سیمای برقی که دارند تند تند از جلوش رد می شند. یه مشت دختر دبیرستانی هم تو اتوبوسند که اتوبوس را رو سرشون گذاشتند. جوونی و نشاط تو نگاه تک تکشون موج می زنه. آره فکر کنم همشون به آینده امیدوارند یعنی راهی جز این ندارند خدا...
-
۱۰ سال
یکشنبه 7 مهرماه سال 1387 23:11
امروز 87/7/7 هست توفرهنگ های مختلف می گویند که عدد 7 مقدسه! من فقط این را می دونم که امروزم یکی از روزای خداست روزایی که فقط یک بار خلق می شند تا آدما به چوب خطشون یکی اضافه کنند رفته بودم دانشگا مدرک لیسانسم را بگیرم که وقتی اومدم دفتر مربوطه را امضا کنم و تاریخ بزنم اینا متوجه شدم بی اختیار بلند گفتم چه جالب اما یه...
-
دکترا
جمعه 5 مهرماه سال 1387 22:21
امروز صبح یه آقایی زنگ زد می گفت من از مرکز آزمون دانشگاه آزاد زنگ می زنم . خلاصه اینکه می گفت پنج شنبه همه مدارکتا بردار بیار تهران تا بات مصاحبه کنیم البته ۲۲ هزار تومن ناقابل هم به حساب بریز. اصلا خوشحال نشدم حتی شاید یه خورده هم ناراحت شدم آخه دوباره باید تصمیم بگیرم. من به صورت بدون آزمون شرکت کردم البته هیچ بعید...
-
شور بی شعور و شعور بی شور
چهارشنبه 3 مهرماه سال 1387 16:21
این عنوان را سال پیش تو یه وبلاگ زده بود.موضوعش در مورد شب قدر بود . امسال این معنی را یه خورده حس کردم. شب 19 هم رفتم مسجد دربکوشک یه دو سه سالی هست که اونجا می رم هر سال هم به خودم می گم که دیگه اینجا نمی رم اما دوباره امسال رفتم. ساعت 10 شب زدیم بیرون اولش رفتم در خونه تقدیسی که هارنسش را بهش بدم بعدم که داشتم می...
-
مهمونی خداحافظی سعید
پنجشنبه 28 شهریورماه سال 1387 01:12
امروز برای افطار مهمونی خداحافظی سعید دعوت بودیم . کارش یه دفعه درست شد . ویزا بهش نداده بودند و قرار بود ژانویه بره که یه دفعه کارش درست شد. حالا قرار جمعه بره قرار بود اگه پروژه ها درست بشه یه سری از برنامه های جاوا را بهش بدم بنویسه اما حالا که داره می ره. البته خودش می گه من اونجا می نویسم حالا تا ببینیم چی میشه ....
-
روزای تند و تیز
دوشنبه 25 شهریورماه سال 1387 13:21
روزا داره تند تند می گذره مثل روزای آخره تحصیله یا دمه وقتی ترم ۹ لیسانس بودم دلم نمی خواست تموم بشه همش دوست داشتم برم دانشگاه البته شاید یه بخشیش برای مثبت بود. این حالت برای فوق هم تکرار شد. حالا هم همین طوره احساس می کنم جوونیم داره بیخود و بی جهت تموم می شه .. دارم سعی می کنم طوری برنامه ریزی کنم که در روز حد اقل...
-
کاغذی از گذشته
پنجشنبه 21 شهریورماه سال 1387 13:27
خیلی وقت پیشا فکر کنم تو سایت بودم و کیبورد فارسی هم نداشتم و مثل الان هم حرفه ای تو تایپ فارسی نبودم و قتی یاد مثبت افتاده بودم شروع کردم رو کاغذ نوشتن قصدم هم این بوده که بعدا تو وبلاگ تایپش کنم .فکر کنم دو سال از اون موقع می گذره و زمانشم ماه شهریور بوده. البته تو این مدت یه بار دست مامان جان افتاده بود و حسابی...
-
پول گذرنامه
یکشنبه 17 شهریورماه سال 1387 22:35
چند روز پیش رفته بودم برای گرفتن پاسپورت زیاد هم نگران نبودم چون اینجور کارا را دادند دست پلیس +10 یه جورایی بخش خصوصی هستش انصافا هم کار خوبی کرده اند. دیگه آدم با اون نظامی های محترم ! روبه رو نمی شه . خلاصه اول رفتیم بانک پول بریزیم به حساب هر جا می رفتیم برق نبود پوستم کنده شد تا یه بانک برق دار ! پیدا کردم ....
-
ماه رمضان
سهشنبه 12 شهریورماه سال 1387 23:54
ماه رمضان شروع شده در کل ماه خوبیه از وقتم تو این ماه بیشتر استفاده می کنم یه جورایی هم وضعیت بدنی بهتری پیدا می کنم . چیزای زیادی هست که به سمبل برای این ماه تبدیل شده مهمترینش دعای سحره که فکر کنم تمام اونایی که روزه می گیرند یه جورایی این دعارا حفظ شدند. دعایی هم که شجریان می خونه و فکر کنم ۳۰ ساله که از رادیو و تی...
-
کشور مریض
شنبه 9 شهریورماه سال 1387 13:28
تو این کشوری که ما داریم زندگی می کنیم تقریبا می شه بگی مردم اهمیت چندانی ندارند سیاست مدارها و قانون گذارها .. چندان براشون مهم نیست مردم چی فکر می کنند . فقط زمان انتخاباته که مردم مردم می شند. هر سیاست یا هر قانونی را می گذارند و می گند این خواست مردمه یا اینکه یه جوری ربطش می دند به دین. حتی بعضی هاشون پا را از...
-
مهمونی خدا حافظی خانم بهنام فر
یکشنبه 3 شهریورماه سال 1387 11:47
دیروز عصر رفته بودم مهونی خدا حافظی خانوم بهنام فر . می خواد بره دانشگاه UBC توی کانادا .یه جورایی از خودم شرم می کنم آخه خانم بهنام فر تو گروه ما کار می کرد فکر کنم مقاله خارجی اصلا نداشت اما از همون روزی که اومد تو گروه قصدش این بود که فوقشا اینجا بگیره و دکتراشا خارج خلاصه یه هدف از پیش تعیین شده داشت اما ما چی ....
-
نویگیتور
پنجشنبه 31 مردادماه سال 1387 23:42
دیروز با علی رفته بودیم تهران برای پروژه نویگیتور آخه چند روز پیش همینطوری علی به من گفت این وسیله ها که شرکت داده را بده یه نگاهی روش بندازم. قبلانا یه نگاه سر سری بهش انداخته بودیم و جمع بندیمونم این بود که وسیله های قابل برنامه ریزی نیستند برای همینم یه چند ماهی بود دیگه نگاهشم نکردیم اما علی سه روز پیش یه کشف تازه...
-
تنهایی
شنبه 26 مردادماه سال 1387 00:25
و این چنین است که سالهاست میگذرد و من هنوز تنهای تنهایم تنهایی من از جنس خاکستر ققنوس است و چه سنگدل است باد چرا که آن را از من گرفته است بادی که مرا به وسعت جهان پهن ساخت...و طوفانی که مرا نابود کرد و شکستم به ناهنگام در اوج جوانی.... وچه خیال های پوچی که از من رسوا شد و چه خوب شد چرا که من هر آنچه را به ظاهر...
-
عروسی جواد
جمعه 25 مردادماه سال 1387 02:42
تا همین الان عروسی بودیم در واقع تا همین الان عروس کشون بودیم . جواد شورش را در آورده بود یک ساعت نیم عروس کشونی می کرد . تو عروسی بر طبق روال عروسی های گذشته فامیلای بابا من فقط با احمد عمه حرف می زدم امشب احمد حسابی حالم را گرفت بحث کشیده شد به زبان منم بهش گفتم که دارم چیکار می کنم اون گفت خوب حالا یه خورده صحبت کن...
-
تافل یا به قول استاد توفل
چهارشنبه 23 مردادماه سال 1387 23:08
من و اسماعیل رفتیم کلاس تافل ثبت نام کردیم .تو هفته ۴ ساعت می ریم اما پدر مون را در آورده کاری کرده که من به طور متوسط روزی ۲ ساعت زبان کار می کنم. اولش که ثبت نام کردم هدف این بود که مدرکش را بگیرم که اگه خواستم تو ژانویه اپلای کنم بتونم اما خیلی سطح زبانم پایین بود و فکر نکنم تا اون موقع بتونم مدرکشا بگیرم . به هر...
-
کپی و پیست کردن خدا
چهارشنبه 23 مردادماه سال 1387 00:20
روزا خیلی مثل هم شده انگار خدا هم یاد گرفته هی کپی پیست می کنه .برنامه نرمال این روزا اینه که هر روز یه دو ساعتی زبان کار می کنم روزای زوج هم می رم استخر روزای فرد هم مامان جان را می بریم استخر و همون جاهم مجبوریم تو ماشین کتاب بخونیم تا استخرشون تموم بشه البته دردسر های جانبیش را هم داره خانوم می گه تو استخر یه دختر...
-
گلایه های زینب
یکشنبه 20 مردادماه سال 1387 01:47
امروز می خواستم در مورد کلاس تافل بنویسم طبق روال عادی اول که کامپیوترم را روشن کردم رفتم یه سری به gmail ام بزنم البته بیشتر برای این که ببینم زینب هم online هست یا نه دیدم هستش منم مثل همیشه محل بهش نگذاشتم و انتظارم داشتم که اونم مثل همیشه محلی به من نگذاره اما یه دفعه دیدم سلام کرد حسابی جاخورده بودم کلی باهم حرف...
-
امتحان نفت
جمعه 18 مردادماه سال 1387 14:49
تازه از امتحان برگشتم . زیاد امتحان جالبی نبود آخه درست نخونده بودم. مقصودلو که خودشا کشته بود .خدا می دونه آخر عاقبت ما تو کار پیدا کردن چی میشه .آخه منم زیاد تکلیفم با خودم روشن نیست حتی نمی دونم که برای دکترا برم خارج یا نه . در کل یه بار حسابی باید در این مورد فکر کنم. بعد از امتحان رفتم زمانیان را رسوندم دانشگاه...
-
تایپ
دوشنبه 14 مردادماه سال 1387 23:51
دو سه هفته پیش رفتم یه سری از برچسب هایه فارسی گرفتم تا بچسبو نم رو لب تاپم تا وقتی خواستم تو وبلاگم بنویسم دیگه مجبور نباشم با کامپیوتر خونه تایپ کنم . برای همینم بود که تعداد پست هام یه چند روزی بود زیاد شده بود. اما لعنتی بعد چند روز همش پاک شد و من مجبور شدم همه را بکنم . حسابی پدر صفحه کلیدم در اومده فکر کنم دیگه...
-
کرمان
یکشنبه 13 مردادماه سال 1387 00:33
یه چند روزی بود مامان می گفت می خام یه سر برم پیش مژگان. منم چون می ترسیدم که تو راه ماشن خراب بشه می گفتم باید چندتا ماشین بریم اونم می گفت آخه تو این موقع از سال کی میره کرمان خداییش راست می گفت منم هفته پیش بهش گفتم باشه من می یام هر موقع را خودت گفتی میریم . اما از قضا انگار آقا رضا زودتر از ما دست به کار شده بود...
-
مسابقه
شنبه 29 تیرماه سال 1387 00:38
امروز تو مسابقه برنامه نویسی که از طرف دانشگاه آزاد مشهد برگزار شده بود شرکت کردم .مسابقه با زبون C++ بود قبلنا قکر می کردم آدم بسیار حرفه ای هستم در زمینه برنامه نویسی اما بعد این مسابقه حسابی بال و پرم ریخت. تو 130 نفر 89 شدم کل سوالا 8 تا بود که من فقط یکیشا تونستم حل کنم اسماعیلم که هیچ کودومشا حل نکرد و111 شد....