خانه عناوین مطالب تماس با من

شهر غم

شهر غم

جدیدترین یادداشت‌ها

همه
  • ذهن مکًار
  • تز- هوش
  • هیچ
  • نوشتن
  • هاشمی
  • وبلاگ
  • گل سرخ من
  • رنگ عشق
  • پله پله تا ملاقات خدا
  • دست خدا
  • [ بدون عنوان ]
  • امتحان کار درس زن زندگی
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]
  • :(

بایگانی

  • مهر 1398 1
  • مرداد 1397 1
  • دی 1396 1
  • دی 1395 4
  • شهریور 1394 1
  • دی 1393 1
  • مرداد 1392 1
  • خرداد 1392 1
  • فروردین 1392 2
  • بهمن 1391 1
  • آذر 1391 1
  • آبان 1391 1
  • مهر 1391 1
  • مرداد 1391 2
  • تیر 1391 1
  • خرداد 1391 9
  • اردیبهشت 1391 9
  • فروردین 1391 6
  • اسفند 1390 5
  • بهمن 1390 8
  • دی 1390 3
  • آذر 1390 5
  • آبان 1390 5
  • مهر 1390 4
  • شهریور 1390 3
  • مرداد 1390 7
  • تیر 1390 7
  • خرداد 1390 4
  • اردیبهشت 1390 5
  • فروردین 1390 6
  • اسفند 1389 4
  • بهمن 1389 3
  • دی 1389 7
  • آذر 1389 4
  • آبان 1389 6
  • مهر 1389 6
  • شهریور 1389 9
  • مرداد 1389 4
  • تیر 1389 7
  • خرداد 1389 8
  • اردیبهشت 1389 6
  • فروردین 1389 6
  • اسفند 1388 7
  • بهمن 1388 10
  • دی 1388 10
  • آذر 1388 8
  • آبان 1388 11
  • مهر 1388 8
  • شهریور 1388 11
  • مرداد 1388 7
  • تیر 1388 3
  • خرداد 1388 5
  • اردیبهشت 1388 10
  • فروردین 1388 4
  • اسفند 1387 6
  • بهمن 1387 5
  • دی 1387 7
  • آذر 1387 9
  • آبان 1387 7
  • مهر 1387 8
  • شهریور 1387 7
  • مرداد 1387 9
  • تیر 1387 3
  • بهمن 1386 2
  • دی 1386 1
  • آذر 1386 1
  • مهر 1386 1
  • شهریور 1386 1
  • تیر 1386 1
  • اردیبهشت 1386 1
  • فروردین 1386 2
  • مرداد 1385 2
  • تیر 1385 1
  • اردیبهشت 1384 1
  • فروردین 1384 1
  • بهمن 1383 2

آمار : 44935 بازدید Powered by Blogsky

عناوین یادداشت‌ها

  • VS جمعه 6 آذر‌ماه سال 1388 19:37
    تقریبا یه یک هفته پیش وقتی ایمیل گوگلم را باز کردم دیدم وا زینب یه مِیل زده به این صورت "به نام خدا سلام حال شما خوبه؟ من می خوام از شما درخوارست کنم که یک بار حدود حداکثر دو ساعت با هم حضوری صحبت کنیم، نه به عنوان خواستگاری، با این هدف که یک سری ابهاماتی که به وجود اومده از بین بره. من همیشه این اعتقاد را دارم...
  • جمجمه چهارشنبه 4 آذر‌ماه سال 1388 18:28
    خیلی وقت که می خوام برم دکتر برای عمل بینیم. البته نه به خاطر زیبایی بلکه بخاطر پلیپ بینی. خودم خیلی دوست دارم که این عمل زود انجام بشه چون ظاهرا تاثیر زیادی روی صدا آدما داره. خدا را چه دیدی یهو بعد عمل منم خواننده شدم . خودم فکر می کنم که صدام یخورده بمه اما بقیه می گند که اشتباه می کنی. البته گاها میشه که این پلیپه...
  • تایلند جمعه 29 آبان‌ماه سال 1388 10:39
    دیروز علی رفت تایلند. قبلش کلی اصرار کرده بود که با هم بریم. اما من بر خلاف میلم نرفتم چون اولا حسابی سرم شلوغه در ثانی اون موقع که علی ویزا گرفت من درگیر دانشگاه آزاد بودم. و از طرفی دوست نداشتم که ضرب المثل "آش نخورده و دهن سوخته" شاملم بشه. اینا از این جهت می گم که تقریبا میشه بگی اکثر کسایی که اونجا می...
  • بهار رفت چهارشنبه 27 آبان‌ماه سال 1388 22:06
    مژگان و سعید امروز راه افتادند که برند زاهدان. از اینجا می رند کرمان و اونجا خونه دوستاشون می مونند و بعد از اونجا می رند زاهدان فکر کنم یه 1200 کیلومتری باشه هنوز من نرفتم اونجا اما اگه بتونم شاید بعد محرم برم. من کلا بچه های تو رنج 7 ماه تا 5 سال را خیلی دوست دارم البته بهار هنوز به این رنج نرسیده اما اون که معرکست...
  • استکانی دوشنبه 25 آبان‌ماه سال 1388 20:45
    دیروز عصر رفتم دانشگاه. با مهدوی قرار داشتم که روی موضوع استکانی کار کنیم. آخه قبلا کار کرده بودیم و دم دمای مقاله که شده بود دیگه ول کرده بودیم. می خوام ببینم میشه برسونیمش به ICIP اگه بشه خیلی خوب می شه چون این کنفرانس تو سیگنال پروسسینگ رنکش یکه. کلی در مورد همه چی کل کل کردیم. البته من سعی میکردم وارد موضوعات...
  • نمی دونم شنبه 23 آبان‌ماه سال 1388 20:40
    یک چیز خیلی من را آزارم می ده و اونم بی هدفیه یا هر چیزی که بشه براش جنگید و الان تو این موقعیت هستم. یه جورایی دل مشغوله های مزخرف دارم نمی دونم برای چی دارم زندگی می کنم نمی دونم کیم نمی دونم برای چی هستم نمی دونم هدفم چیه نمی دونم چرا بعضی کارها را دارم انجام می دم نمی دونم چرا خدا این بازیها را باهام می کنه. خیلی...
  • این تو و لیلای تو .. من نیستم شنبه 16 آبان‌ماه سال 1388 21:01
    خستم. واقعا خستم خدا، از این همه بالا و پایین بردنات از اینکه یک چیزی را می دی اما کاری می کنی که هزار بار دعا می کنم که ای کاش نداده بودی. از بلاهایی که سرم میاد و نمی دونم که اینا عقوبت کاراما یا آزمایشیه از جانب تو. از همه چیش خستم، همه این فلسفه ها را هم می دونم که ناامیدی بدترین چیزه اما برای من مرحم دردامه، هر...
  • آنفولانزا چهارشنبه 13 آبان‌ماه سال 1388 18:04
    امروز تمام مدت تو خونه بودم. زیاد روز جالبی نبود چون سرما خوردم و بدن درد شدید داشتم برای همینم مجبور شدم برم دکتر. تو کل عمرم فقط 3 بار رفتم دکتر که یه بارش برای ضعف بود یک بارشم سردرد بود یه بارشم یادم نیست. اما تو این یک ماه این دفعه دوم که دارم می رم دکتر. رفتار دکتر جالب بود، گفت شما متاسفانه آنفولانزا نوع A...
  • زاینده رود سه‌شنبه 12 آبان‌ماه سال 1388 17:11
    دوباره زاینده رود زنده شده ! یادش بخیر تو کتابای دوره دبیرستان می خوندیم که تنها رود دائمی فلات مرکزی ایران زاینده روده اما حالا این رود زاینده خودش 8 ماه بوده که نفس نمی کشیده. به هر حال خیلی خوشحالم که یکی از تفریحایی که خیلی دوست دارم یعنی دوچرخه سواری تو ساحل زاینده رود معنای واقعی به خودش می گیره چون قبلا وقتی...
  • صدا و سیمای آقای خا-منه ای دوشنبه 11 آبان‌ماه سال 1388 19:49
    چند روز پیش یه دیداری دانشجوهای نخبه با رهبری داشتند که یک سری حرف و حدیثایی برای خودش داشته. رفتم فیلمشا گرفتم دیدم. ظاهرا آخرای جلسه اینطور میشه که یکی از افرادی که قبلا تو لیست از پیش تعیین شده نبوده می تونه بره پشت تریبون. و اما این جوان شجاع بر خلاف بقیه که همش کارشون مدح و ثنای رهبری و تمجید از درایت ایشون بود...
  • ازدواج، یعنی همین چهارشنبه 6 آبان‌ماه سال 1388 19:52
    شاگردی از استادش پرسید: عشق چیست؟ استاد در جواب گفت: به گندومزار برو و پرخوشه ترین شاخه را بیاور. اما در هنگام عبور از گندومزار، به یاد داشته که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی؟ شاگرد به گندمزار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت . استاد پرسید: چه آوردی؟ و شاگرد با حسرت جواب داد: هیچ! هر چه جلو می رفتم، خوشه های...
  • بال هایت را کجا گذاشتی؟ سه‌شنبه 5 آبان‌ماه سال 1388 22:34
    پرنده بر شانه های انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت نیستم . تو نمی توانی روی شانه ی من آشیانه بسازی . پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب می دانم . اما گاهی پرنده ها و انسان ها را اشتباه می گیرم . انسان خندید و به نظرش این بزرگ ترین اشتباه ممکن بود . پرنده گفت : راستی، چرا پر زدن را...
  • حذف وبلاگ یکشنبه 3 آبان‌ماه سال 1388 17:12
    تا حالا دوبار می خواستم این وبلاگ را پاک کنم که یک بارشم همین یک ماه اخیر بوده. اون موقع وقتی می خواستم حذفش کنم واقعا دلم می خواست که این کار را انجام بدم اما چون تاثیر مهمی داشت با خودم گفتم باشه من این وبلاگ را حذف می کنم اما نه الان چون ممکنه که یه تصمیم عجولانه باشه و بعدا پشیمون بشم برای همینم با خودم گفتم من...
  • سکوت ده روزه یکشنبه 26 مهر‌ماه سال 1388 21:25
    با خودم گفتم که 40 روز سکوت وبلاگی می کنم. اما خوب برای چی برای اینکه به تو بگم من را خیلی ناراحت کردی؟ برای اینکه بگم حداقل یک دلیل روشن بیار تا یه دل بشم؟ برای اینکه به خودم بگم من به سکوت یا شایدم تفکر بیشتر احتیاج دارم؟ یا برای اینکه اون شمع سبز شده تو وبلاگم با شعله های آبیش به اندازه این 40 روز حرف داره، خودش،...
  • [ بدون عنوان ] پنج‌شنبه 16 مهر‌ماه سال 1388 10:50
  • تولد علی چهارشنبه 15 مهر‌ماه سال 1388 17:34
    فردا تولد علی هست. به رسم گذشته دیروز رفتم که یک چیزی به عنوان هدیه براش بگیرم. معمولا اگه چیز از پیش نشون کرده ای نداشته باشم. کتاب یا تابلو های سنتی هدیه می دم. رفتم کتاب فروشی کلی کتاب جدید آورده بود. بعضیهاشا دلم می خواست اونجا بشینم و بخونم. از قبل در نظر داشتم که این دفعه براش کتابای سیاسی بگیرم. برای همینم قلعه...
  • مورفی و زینب دوشنبه 13 مهر‌ماه سال 1388 19:50
    قانون مورفی میگه اگر راه‌های متفاوتی برای انجام کاری باشد که یکی از آنها به خرابی یا فاجعه بیانجامد، حتماً یک نفر کار را به همان صورت انجام خواهد داد. یا به صورت حسی اینکه اگه یکی یک شماره تلفن را اشتباه بگیره به احتمال قوی اون شماره اشغال نیست. یا تاریخی اینکه بتهوون که آهنگساز مشهور بوده یک نقص تو بدنش بود و اونم...
  • خوان هشتم جمعه 10 مهر‌ماه سال 1388 18:13
    وقتی کوچیک بودم تقریبا تمام شعرهای کتاب فارسی را حفظ می کردم. کلا خیلی از شعر خوشم میاد بخصوص شعرهای مولانا و خیام از شعر های نو هم خوشم میاد از سهراب از اخوان وخیلی های دیگه. یک شعر می تونه حسی را به آدم بده که شاید هیچ کتاب یا فیلمی نمی تونه اونا بوجود بیاره. یکی از شعرهایی که باهاش خاطره دارم خوان هشتمه. بخصوص اون...
  • استراتژِی پنج‌شنبه 9 مهر‌ماه سال 1388 18:33
    هدف هر انسانی تو زندگی اینه که به یک سری آرزوهای درست یا نا درستش برسه. حالا می تونه تو اون آرزوهای بو و رنگ خدا داشته باشه و اون را هم تو این دنیا و هم تو آخرت سعادتمند کنه یا اصلا می تونه رنگ و بوی صرفا دنیایی داشته باشه. من محور سعادتمندی را بر سه چیز می دونم. یعنی معتقدم که اگه این سه چیز درست ساخته یا انتخاب بشند...
  • اخلاق زینب (تست زینب) یکشنبه 5 مهر‌ماه سال 1388 19:43
    Ја уопште не неко да напише нешто о етици. У ствари, тест може Зеинаб. Али шта теста? Овај Мхмх ме је да ли Зеинаб овај блог је и даље глави или не. У ствари, ако сам одговор да значи десет. У укупном Сигуран сам да је ово веома блогу су главу из неколико разлога. Прво, сам после да сам могао играти са Зеинаб је рекао...
  • ای دی اس ال قطع شنبه 4 مهر‌ماه سال 1388 20:55
    همونطور که خودم هم پیشبینی می کردم بالاخره نتیجه خیلی چیزا معلوم شد. من دوباره نقشه های جدیدی برای زندگیم کشیدم که همه چی را عوض می کنه تا سه چهار روزه دیگه جزئیاتش را می نویسم. فکر کنم با این تغییرات شاید کلی استراتژیم عوض بشه. البته اون بستگی به خیلی چیزای دیگه ای داره. به هر حال می خوام از این شرایط کمال استفاده...
  • عید فطر کاندیشنال یکشنبه 29 شهریور‌ماه سال 1388 21:36
    ماه رمضونم رفت. کاشتی زود تموم نمی شد. وقتی می ره تازه آدم دلش تنگ می شه باسه همه چیش، باسه بیدار شدن سحر و دعای دسحر و خیلی چیزای دیگه که نماد این ماهه. اما چرا کاندیشناله چون خیلی از مراجع محترم که تعدادشونم کم نیست امروز را عید اعلام نکردند. مثل صافی گلپایگانی -موسوی اردبیلی - صانعی - شیرازی - منتظری -مدرسی -...
  • مژگان رفت زاهدان جمعه 27 شهریور‌ماه سال 1388 21:39
    مژگان امروز راه افتاد که بره کرمان و از اونجا بره زاهدان آخه سعید تازه منتقل شده اونجا بنده خدا خودش زودتر رفته بود زاهدان تا اونجا خونه بگیره. اینجور که معلومه باید یه دوسالی اونجا طی کنند. بیچاره مژگان بنده خدا تو این وضعیت باید بره اونجا البته خدارا شکر سعید حسابی هوا مژگان را داره. من بیشتر نگران ستارم آخه اگه...
  • هیچ سه‌شنبه 24 شهریور‌ماه سال 1388 22:59
    هیچ موضوعی ندارم که در موردش بنویسم! نه اینکه همه چی روتینه و یا داره روال خودشا طی می کنه نه بر عکس چنان لحظه های پر از استرسی را دارم تجربه می کنم که نپرس، بعضی هاشا نمی تونم اینجا بگم . گاهی به پوچی می رسم اما بلافاصله خدا دست بکار می شه و همه چی را عوض می کنه . خدا تا کی باید من تو زمین پر فراز و نشیب تو راه برم...
  • قدر یکشنبه 22 شهریور‌ماه سال 1388 02:20
    ای سید من شاید تو از درگاه لطفت مرا رانده ای و از خدمت بندگیت دورم ساخته ای، یا شاید دیدی من حق بندگیت را خفیف شمردم بدین جهت از درت مرا دور کردی یا ان که دیدی من از تو روی گردانم بدین سبب بر من غضب فرمودی یا آنکه در مقام دروغگویانم یافتی لذا از نظر عنایت دور افکندی یا شاید دیدی شکر گذاری از نعمتهایت نمی کنم مرا محروم...
  • بهار 40 روزه شنبه 14 شهریور‌ماه سال 1388 21:47
    دیگه ماه رمضون هم داره تکراری میشه. روزها انگار نه انگار که روزه ایم. البته قسمتای خوبش هنوز مونده. در کل از این ماه رمضون راضیم حداقلش اینه که تا حالاش را به نسبت گذشته بهتر استفاده کردم. انشاالله خدا کمک کنه که این آخراشا بهتر استفاده کنم. دیشب هم خونه عمو مهمون بودیم. همه اومده بودند. مژگان و سعید هم که تازه از...
  • ای مفتی شهر پنج‌شنبه 12 شهریور‌ماه سال 1388 20:31
    ای مفتــــــــی شهــــــر از تــــــو بیــدارتـــریــــم بــا ایـــن همـــــه مستی ز تــــو هشیارتــریــم تـــو خـــون کســــــان نوشــی و مــا خـون رزان انصــــاف بــــده کـــــدام خونخــــوارتریم
  • از منچ تا منچ سه‌شنبه 10 شهریور‌ماه سال 1388 21:07
    یادمه سال سوم دبیرستان بودم تازه ترم بهمن ماه بود و یک درس جدید به نام کامپیوتر داشتیم. اولش کلی تئوری برامون گفتند درسش QBasic بود. زیاد باهاش حال نمی کردم تا اینکه اولین بار دستم به کامپیوتر خورد. وای این همون چیزی بود که من دنبالش بودم وقتی می دیدم که دستوراتمون را چطوری اجرا می کنه اینقدر شیفته شده بودم که رفتم کل...
  • تلاطم یکشنبه 8 شهریور‌ماه سال 1388 23:03
    الان تو اتوبوسم دارم برمی گردم اصفهان اومده بودم اینجا تا یک سری قراردادهای جدید ببندم و یک جای دیگه درخواست کمسیون بدم. اگه این قرار دادها بسته بشه خیلی عالی میشه. اما مشکل اینه که تو این کشور مدیرا زود زود عوض می شند همین باعث میشه که برای یک پروژه شاید مجبور بشی موافق چند مدیر را بگیری. امیدوارم تا این میاد چکش...
  • قلب جغد پیر شکست پنج‌شنبه 5 شهریور‌ماه سال 1388 21:04
    جغدی روی کنگره های قدیمی دنیا نشسته بود. زندگی را تماشا میکرد. رفتن و ردپای آن را. و آدمهایی را می دید که به سنگ و ستون، به در و دیوار دل میبندند. جغد اما می دانست که سنگ ها ترک می خورند، ستون ها فرو می ریزند،درها می شکنند و دیوارها خراب می شوند. او بارها و بارها تاجهای شکسته، غرورهای تکه پاره شده را لابلای خاکروبه...
  • 349
  • 1
  • ...
  • 6
  • 7
  • صفحه 8
  • 9
  • 10
  • ...
  • 12