تیر خلاص

نمی دونم از کجا باید شروع کنم کل قضیه اینه که مسئله من و زینب پیچیده تر هم شده حتی شاید از جانب زینب تمام هم شده باشه. 

چند شب پیش من زینب را روی اینترنت دیدم بهش گفتم روی این نامه آخریت یخورده یاداشت نوشتم و برات ارسال می کنم و  اینکه این نامه آخره .


می گفت که من کلا فکر می کنم که از نظر اخلاقی بهم نمی خوریم (آخه من چندین بار گفته بودم که من اختلاف اخلاقی بینمون ندیدم)


منم گفتم برام همین سواله این اختلاف کجاست که من نمی بینمش.

با این شروع کرد که من دوست ندارم که همسرم بعضی وقتا کوتاه بیاد و مثلا با یه خانوم دست بده(نمی دونم چی پیش اومده بود که قبلنا بهش گفته بودم)

گفتم دست دادن با نامحرم برام اصلا مهم نیست یعنی اینکه اصلا تا حالا بهش فکر نکردم و اگه بدونم که همسرم این کار را نمی پسنده خوب این کار را نمی کنم. کلیت حرفش این بود که منظورم نفس دست دادن نیست و به نظرم کسی که این کار را انجام بده فردا هم که تو یه جمع قرار بگیره که همشون مثلا نمازخون نیستند بگه حالا میشه این دفعه را نخوند.


بهش  گفتم اتفاقا این شرایط برام رخ داده و من هم متاسفانه همین کار را کردم.


خلاصه اینکه گفتگوی جالبی نبود. 

فرداش میلش را جواب دادم و زیرش وضع خودما و اینکه اصلا بنیان فکری من بر چی بنا شده را به صورت زیر توضیح دادم.



وقتی دیشب باهم چت کردیم. بیشتر متوجه شدم که اختلافات مذهبی چقدر می تونه اختلاف ایجاد کنه. البته اختلاف موجود ظاهرا مذهبیه نه اخلاقی. من دنبال زندگیی نیستم که توی آن مدام بازجویی بشم.  

یه مدتی بود که به خدا اصلا شک داشتم بیشتر یه چیزی تو مایه فلسفه با یه دست مایه از نظریات داروین و این جور چیزا اعتقاد داشتم. بعد ها دین گرا تر شدم اولها بیشتر به مسیحی فکر می کردم دلیلشم این بود که هیچ کشور مسلمان با پیشرفت ها قابل قبول نمی شناختم برای همینم فکر می کردم اشکال تو دینشونه. 

یه مدت انجیل دستم اومد اما فرصت نکردم درست بخونم اما از استدلال هایی که برای خدا داشت به دلم نمی نشست برای یهودی هم همین بود(کشتی گرفتن خدا و پیامبر) اسلام منطقی تر بود. قرآن خیلی تفسیر قابل قبول تری ارائه میداد در کنارشم نسبت به بعضیش خیلی سوال داشتم(مثل برده داری) اما بهم نزدیک تر بود سنی بودن یا شیعه بودن مهم نبود بیشتر سعی میکردم که دلایلشون را بشنوم پایبند درست حسابی هم نبودم یعنی دلم که می گرفت نماز می خوندم نه پیوسته و بجاش.  

گرایش من به حضرت علی به خاطر تاریخیه که در موردش خوندم و کتاب نهج البلاغه و بخصوص دعاهاش و بعد به امام حسین و امام سجاد وامام باقر و امام صادق بیشتر باعث شد که خودم را شیعه بدونم اما شیعه ای که هیچ در مورد بقیه اماماش نمی دونه. در شرایط فعلی من با چیزی به نام انتظار آشنا نیستم. 

من تغییر می کنم حتی در اصولم بر هیچ چیز پافشاری ندارم حتی خدایی که همه چیزم را از اون می دونم و اعتقاد قلبی عمیقی بهش دارم. به آزاد اندیشی اعتقاد راسخ دارم ترجیح می دم که با جستجو گمراه بشم تا اینکه بهترین دین را از مادرم به ارث ببرم اما در مورد اون سوالی از خودم نکرده باشم. 
 

اشکال مذهب من که نمی دونم اسمش چیه اینه که احتیاج به مطالعه زیاد داره یعنی آفتش مطالعه کمه و دریغ که من دچار همین آفت شدم. من بارها شده که در شرایطی بودم که شما می گفتید و یا بر اثر تنبلی و یا حتی فرار از مورد توجه قرار گرفتن نماز نخوندم این عیب بزرگیست که خود به آن آگاهم.  

مراجع را صرفا کارشناس دین می دانم. در موردی که قلبا به یقین رسیده باشم حتی اگر همه مراجع نظر متفاوت داشته باشند باز کار خودم را می کنم(مثل موسیقی) البته دنبال استدلال ها می روم. هر دین و هر اندیشه ای را قابل بررسی می دانم حتی اگر عمیقا به آن اعتقاد نداشته باشم. به تفکرات روشن فکران مسلمان غرب زده به اصطلاح بی دین!  گرایشی جدید پیدا کرده ام. 

تفکر منحرف یا راست من همینیه که بالا گفته که اگه قبولش کنی تضمینی بر ثابت بودنش نیست چون رکن اساسیه اون تغییره. در مورد اخلاق یا تغییری نبوده یا من متوجه نشده ام. کل منطق اخلاقیه من همون حرف امام علی ست که خودتون می دونید. 



نمی خوام بگم  که امیدی ندارم که این ازدواج سر بگیره اما راستش زیاد هم امیدوار نیستم. می دونم که اینجا سر می زنی و این وبلاگ را می خونی. در واقع  من توی این موضوع مشکل را با خودم حل کردم من با اعتقادات شما مشکلی ندارم ضمن اینکه بر حسب دل کسی عقیده ای را نه قبول می کنم نه رد. اگه بخواهیم که مذهب رکن اصلی زندگی قرار بدیم اینا مطمئنم که با هم مشکل پیدا می کنیم چون احساس می کنم که این وسط انعطاف پذیری لازم وجود نداره من هرگز این را قبول ندارم که اعتقادات من مال خودم و اعتقادات شما هم مال خودتون و این را هم قبول ندارم که بند بند اعتقادات طرفین باید باهم یکی باشه.
نمی دونم چرا اینجا نمی تونم بنویسم یعنی هی می نویسم و بعد پاکش می کنم. کلیت حرفم اینه که شما باید  روی این موضوع فکر کنید که آیا وجود همسری با این اختلاف اعتقادی !!  کاملا توی زندگیتون رد یا نه؟

من خودم را معرفی کردم از فراز و نشیبای اعتقادیم گفتم حتی از دورنمای اونم گفتم. بارها بحث های کاملا متفاوت بینمون شکل گرفته پس نسبت به اعتقاد من شناخت کافی را دارید. 

فقط امیدوارم که توی تصمیم گیری حرف خودتون را در نظر بگیرید.
"ضمنا به نظر من آنچه باعث دوام زندگی می شود، تقواست. این تقوا ربطی به میزان مذهبی بودن ندارد"


شاید این نوشته ها تیر خلاصی باشه که به این رابطه زده میشه. اما من همه سعیم را کردم از خیلی از خواسته هام گذشتم. عقیده هاما با وجود اینکه می دونستم با بعضیش مخالف بود گفتم. 


گاهی فکر می کنم خدا داری باهام لج می کنی، اگه این باشه که خیلی خوبه چون منه حقیری لایق لج چون تویی شدم. اما خدا بیشتر به این می اندیشم که می خوای چیزی به من بیاموزی،  به هر حال اونچه که به من آرامش می ده اینه که چون تو مهربانی که خیر بندهاشا می خواهد طرفه منه!

و کسی که می دونه تحمل بندهاش چقدره، اما خدا جون اونچه که لرزه به اندامم می اندازه

اینه که آدمهایی می بینم که در اثر اشتباه خودشون زندگیشون تباه شده 

و این در حالیه که من اونا را دارای توکل به تو می دونستم شاید  برداشت من از تباهی درست نیست یا شاید اونا توکلی تو کارشون نبوده اما به هر حال این زنگ خطریه که ای بنده علاوه بر توکل، تو به تعقل نیز احتیاج داری و این نیست که سر در هر راه نهی بدون دوراندیشه و دل به این خوش داری که توکل دارم پس بیم ندارم.



خدا این زندگیه درهم من از روز و ماه گذشته به سال رسیده. خدا الان تو موقعیت حساسییم از هر لحظه بیشتر به کمکت احتیاج دارم و این در حالیست که فاصله خودما بات بیشتر از گذشته می دونم. خدا ترسم اینه که نکنه این همان باشه که همیشه دنبالش بودم و فاصله ای که بینمونه نگذاره که بهم برسیم یا اینکه نکنه وصل من به قیمت ریا در وصل تو تموم بشه.


خدا  موندم به کی اعتماد کنم به عقلم یا به دلم. عقلمم دیگه حرفش ثابت نیست. هر وقت میگه برو میگم نکنه کور شده و تحت تاثیر دل قرار گرفته  و هر وقت میگه نرو میگم نکنه پشیمون بشه.



زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیستدر حق ما هر چه گوید جای هیچ اکراه نیست
بر در میخانه رفتن کار یک رنگان بودخودفروشان را به کوی می فروشان راه نیست

ای پادشه خوبان، داد از غم تنهایی          

                 دل بی تو به جان آمد، وقت است که بازآیی

دایم گل این بستان، شاداب نمی ماند       

                 دریاب ضعیفان را در وقت توانایی

دیشب گله زلفت  با باد همی کردم           

                گفتا غلطی، بگذر زین فکرت سودایی

صد باد صبا آنجا با سلسله می رقصند     

               این است حریف، ای دل، تا باد نپیمایی

مشتاقی و  مهجوری، دور از تو چنانم کرد  

              کز دست بخواهد شد، پایان شکیبایی

یارب، به که شاید گفت، این نکته که در عالم   

              رخساره به کس ننمود،آن شاهد هرجایی

ساقی، چمن گل را بی روی تو رنگی نیست

             شمشاد، خرامان کن تا باغ بیارایی

ای درد توأم درمان در بستر ناکامی

              وی یاد توأم مونس در گوشه تنهایی

در دایره قسمت، ما نقطه پرگاریم

              لطف، آنچه تو اندیشی،حکم، آنچه تو فرمایی

فکر خود و رای خود، در عالم رندی نیست

              کفر است درین مذهب، خودبینی و خودرایی

زین دایره مینا، خونین جگرم، می ده

              تا حل کنم این مشکل در ساغر مینایی

حافظ، شب هجران شد، بوی خوش وصل آمد

             شادیت مبارک باد، ای عاشق شیدایی