تنهایی

 و این چنین است که سالهاست میگذرد

و من هنوز تنهای تنهایم

تنهایی من از جنس خاکستر ققنوس است

و چه سنگدل است باد

چرا که آن را از من گرفته است

بادی که مرا به وسعت جهان پهن ساخت...و طوفانی که مرا نابود کرد

و شکستم به ناهنگام در اوج جوانی....

وچه خیال های پوچی که از من رسوا شد

و چه خوب شد چرا که من هر آنچه را به ظاهر داشتم,دیدم

آری من دیدم که هیچ ندارم و چه نداشتن های زیبایی

وجود من تهی است ...از دوست...تهی است از عشق

و نیز از مردمان گرگ صفت نیز تهی است

از به ظاهر رفیقانی که دم از عشق می زنند

آری وجود من ؛ تهی است از مهر و نیز محبت

و چه سبکبالم من ..آری,نازنینم ؛وجود من خالی است از هر آنچه در شما وجود دارد

و چه مالامال از تنهایی ...و چه مالامال از تنهایی

ای که هوای من شده ای دم زدن در تو حیات من است

عروسی جواد

تا همین الان عروسی بودیم در واقع تا همین الان عروس کشون بودیم .

جواد شورش را در آورده بود یک ساعت نیم عروس کشونی می کرد .

تو عروسی بر طبق روال عروسی های گذشته فامیلای بابا من فقط با احمد عمه حرف می زدم

امشب احمد حسابی حالم را گرفت بحث کشیده شد به زبان منم بهش گفتم که دارم چیکار می کنم اون گفت خوب حالا یه خورده صحبت کن ببینم آقا اون می گفت منم مثل این کرو لال ها فقط من من می کردم آخرشم یه نگاه عاقل اندر سفیهی به ما کرد و گفت تو با این سطح نباید می رفتی تافل  حسابی حالم گرفته شده بود.

بعد هم اومدیم بیرون و بحث کشیده شده به فیزیک منم دادم دمش از انیشتن گفتم از نسبیت عام و خاص از پوآنکاره از نیوتون از ماده تاریک از گاووس

همش داستان هایی بود که تو کتاب های فیزیک خونده بودم هر کی بشنوه فکر می کنه من خدای فیزیکم گاهی از خودم بدم می یاد چون اون چیزی نیستم که تو ذهن بقیه هستم.

خلاصه اونقدر حرف زدیم که شام هم دیر شد .

تو عروسی هم زیاد آدم نیومده بود مردها که در مجموع ۴۰ نفر هم نبودند

آخه این فامیلای بابا آدمای عجیبی هستند این با اون بده اون یکی با این یکی بده

عمه هم که سرآمد همشونه دروغهایی میگه که همه می دونند دروغه اما بازم حرف حرف خودشه

اما مشکل اینجا نیست مشکل اینه که اکثرا این دروغها را جایی می گه که هیچ سودی براش نداره انگار براش عادت شده متاسفانه این اخلاقش به بچه هاش هم سرایت کرده.

ای خدایا کمکمون کن اخلاق های زشتمون را قبل از اینکه دیگران در موردش قضاوت کنند خودمون اصلاح کنیم.

تافل یا به قول استاد توفل

من و اسماعیل رفتیم کلاس تافل ثبت نام کردیم .تو هفته ۴ ساعت می ریم اما پدر مون را در آورده کاری کرده که من به طور متوسط روزی ۲ ساعت زبان کار می کنم.

اولش که ثبت نام کردم هدف این بود که مدرکش را بگیرم که اگه خواستم تو ژانویه اپلای کنم بتونم اما خیلی سطح زبانم پایین بود و فکر نکنم تا اون موقع بتونم مدرکشا بگیرم .

به هر حال این نقص هستش که آدم زبانش قوی نباشه و باید هرچه زودتر این نقیصه برطرف می شد. اسماعیل را هم برای این نوشتمش تا بتونه مدرکشا بگیره می خوام هر جور شده بفرستمش خارج .برای ما کسی نبود درست راهنماییمون کنه خودمون هم که بیق بودیم اما نمی خوام برای اون این سرنوشت رخ بده بهر حال پیشرفت اون پیشرفت منه. البته حالا که نوشتمش کلی به سودم شده چون اون زبانش قویتر از منه بهم کمک می کنه البته آبروی مارا هم برده سر کلاس حسابی فعاله بر عکس من.

 تو کلاسمون هم شهرام- نادر - هادی  ودوست شهرام هستند.

به هر حال بدک نیست تجربه به من نشون داده که دوتا عامل همیشه موثر بودند توی یادگیری من

۱-اجبار از جانب دیگران

 ۲- حسودی

 حتی این حسودی را گلابخش هم می گفت .

به احتمال زیاد تو مهر می خوام برم دوبی می خوام اونجا که رفتم یه محک اساسی به زبانم بزنم .