پشمینه پوش تندخــــو کز عشــــق نشنیدست بــــو
دلبـــر که جــــان فرسود ازو کـــام دلــــم نگشود ازو
گفتم گـــــره نگشـــوده ام زان طـّــره تا من بوده ام
از بند زنجیرش چــــه غــــم هر کس که عیــّـــاری کند


من خیلی خواب دیدن را دوست دارم چون هیچ قیدی توش نیست از همه جا و از همه چیز بدون در نظر گرفتن هیچ قانونی یا علت یا معلولی.
حالا اگه این خواب معنا گرا یا پیچیده هم باشه که معرکست اگه تو آینده هم رخ بده که دیگه یه جور سوپرایزه برای من.
چند روزه که خوابهای عجیبی می بینم جالبیش اینه که همش را با جزئیاتش یادم میاد.
چند شب پیش خواب دیدم که بالای کوهی بودم که زیرش یه غار بسیار بزرگ بود که آب داخلش می رفت بعد گفتم که من باید برم داخل اون غار از روی کوه پرید پایین اما جالبیش این بوده با وجود بدن آدمیزادی که داشتم احساس کردم که می تونم مثل پرندها پرواز کنم خیلی جالب بود اوج می گرفتم پایین و بالا می رفتم حتی شتاب می گرفتم هنوز حسش را دارم.
چند شب پیش هم خواب دیدم که درست یادم نیست یه خروس بود که به خاطر یه کاری که یادم نیست که من کرده بودم گشته شده بود و اونقدر خون ازش میومد که تمام باغچه را پر کرده بود و من بسیار ناراحت بودم که خدا آخه چرا من که اینقدر در مورد حیوونات دل نازکم باید این حیوونکی را بکشم.
اما دیشب خواب خیلی عجیبی دیدم.
با خونواده رفته بودیم جایی که یه رودخونه داشت من گفتم که من را ببینید که تازگی ها شنای پروانه را چطور یاد گرفتم بعد وارد رودخونه شدم و شروع کردم به شنا اما وقتی به خودم اومدم دیدم که مثل یک قورباغه دارم روی آسفالت بالا پایین میپرم بعد درست دقت کردم دیدم که تمام رودخونه خشک شده وبه صورت آسفالت دراومده از رودخونه اومدم بیرون گفتم من شنام خیلی خوبه اما این رودخونه خشک شده. نگاه کردم دیدم که دوباره رودخونه به حال اولش در اومده دوباره حادثه تکرار شد. تو عالم خواب می دونستم که یه مشکلی پیش اومده اما نمی دونستم خوابم.
وقتی خواب خوب می بینم می گم حتما رخ می ده اما وقتی بده میگم این فقط یه خوابه


امروز روز وفات پیامبر هست.
اون روزا یه شعری بود راجع به پیامبر که مال نظامی بود یادم نیست کلاس چندم بودم. اما حفظش بودم. البته خلاصه شدش بود تقریبا یه 15 بیتی بود.
محمد کافرینش هست خاکش هزاران آفرین بر جان پاکش چراغ افروز چشم اهل بینش طراز کار گاه آفرینش سرو سرهنگ میدان وفا را سپه سالار و سر خیل انبیا را مرقع بر کش نر مادهای چند شفاعت خواه کار افتادهای چند ریاحین بخش باغ صبحگاهی کلید مخزن گنج الهی یتیمان را نوازش در نسیمش از آنجا نام شد در یتیمش به معنی کیمیای خاک آدم به صورت توتیای چشم عالم سرای شرع را چون چار حد بست بنا بر چار دیوار ابد بست ز شرع خود نبوت را نوی داد خرد را در پناهش پیروی داد اساس شرع او ختم جهانست شریعتها بدو منسوخ از آنست جوانمردی رحیم و تند چون شیر زبانش گه کلید و گاه شمشیر ایازی خاص و از خاصان گزیده ز مسعودی به محمودی رسیده خدایش تیغ نصرت داده در چنگ کز آهن نقش داند بست بر سنگ به معجز بدگمانان را خجل کرد جهانی سنگدل را تنگ دل کرد چو گل بر آبروی دوستان شاد چو سرو از آبخورد عالم آزاد فلک را داده سروش سبز پوشی عمامش باد را عنبر فروشی زده در موکب سلطان سوارش به نوبت پنج نوبت چار یارش سریر عرش را نعلین او تاج امین وحی و صاحب سر معراج ز چاهی برده مهدی را به انجم ز خاکی کرده دیوی را به مردم خلیل از خیل تاشان سپاهش کلیم از چاوشان بارگاهش برنج و راحتش در کوه و غاری حرم ماری و محرم سوسماری گهی دندان بدست سنگ داده گهی لب بر سر سنگی نهاده لب و دندانش از آن در سنگ زد چنگ که دارد لعل و گوهر جای در سنگ سر دندان کنش را زیر چنبر فلک دندان کنان آورده بر در بصر در خواب و دل در استقامت زبانش امتی گو تا قیامت من آن تشنه لب غمناک اویم که او آب من و من خاک اویم به خدمت کردهام بسیار تقصیر چه تدبیر ای نبیالله چه تدبیر کنم درخواستی زان روضه پاک که یک خواهش کنی در کار این خاک برآری دست از آن بردیمانی نمائی دست برد آنگه که دانی کالهی بر نظامی کار بگشای ز نفس کافرش زنار بگشای دلش در مخزن آسایش آور بر آن بخشودنی بخشایش آور اگر چه جرم او کوه گران است ترا دریای رحمت بیکرانست بیامرزش روان آمرزی آخر خدای رایگان آمرزی آخر 