تصحیح برگه ها


تقریبا کار همه برگه ها را انجام دادم. بجز این کلاس آخریه که دیروز ازشون امتحان گرفتم.

معمولا سر جلسه امتحان می گم بچه ها فلان روز نتیجه را اعلام می کنم و فلان روز هم می تونید بیاین برگتون را ببینید. ایجوری مجبور میشم سر موعد گفته شده نتیجه را اعلان کنم.


وقتی دانشجو بودم  از چند تا صفت بعضی از استادا خیلی متنفر بودم. 

یک دسته کسایی بودند که اگه میرفتی التماس می کردی بهت نمره می دادند. یک دسته هیچ گاه برگه را نشون نمی دادند و معمولا هم کلیویی نمره می دادند یک دسته هم که بستگی داشت باشون رفیق باشی یانه.


تا حالا سعی کردم از تمام اینها دوری کنم. برگه ای را که می خوام تصحیح کنم اول تکلیف نمرش را مشخص می کنم و بعد اسمش را می بینم تا اینجوری ناخداگاه  حق کسی ضایع نشه. حتما برگه ها را به دانشجوها نشون میدم تا اعتمادشون جلب بشه که کیلویی نمره داده نشده.


درسایی که جواب مشخص دارند مثل مدار منطقی جواب سوالات را میگذارم بعد می گم باهاش مقایسه کنید اگه من اشتباه کردم بیاین اعتراض کنید اما اگه الکی اعتراض کنید حتما نمره کم می کنم.

درسایی که روش مشخصی ندارند مثل انواع برنامه نویسی همه می تونند اعتراض کنند بدون نمره کم شدن.


اگه قراره نمره ای اضافه بشه به همه نمره اضافه میشه.

از هیچ کس توصیه ای را نسبت به دانشجویی قبول نمی کنم و به هیچ کس هم توصیه ای نمی کنم.


مجموعه این کار ها باعث شده که به عنوان استاد خشن تو برگه تصحیح کردن- استاد خصیص تو نمره دادن- استاد درصدی نمره بده- استادی که با کسی شوخی نداره- استادی که حق را میده نه کمتر نه بیشتر مطرح باشم.


من خود زخم خورده بی عدالتیهای زیادیم پس خودم نباید منشا بی عدالتی باشم بقیه هر چی میخوان بگند مهم اینه که آدم پیش وجدانش سر بلند باشه.


بنده خدا سمی زینب هم افتاد اصلا باورش نمی شد. اومده بود می گفت می دونم افتادم اما استاد نمره بده. 



دفاع

چهارشنبه هفته پیش رفتم صنعتی، دفاع مهدوی بود. کلی دفاعش طول کشید حدود 5 ساعت.


یعنی تا یک اونجا بودم. توضیح دادنش خیلی جالب بود جواب سوالات را که میداد که دیگه محشر بود. خودش کلی حراف هست حالا تصور کن این آدم با این استعداد کلی هم سابقه درس دادن و سر و کله زدن با آدمای جورواجور را داشته باشه دیگه چیمیشه. دکتر هم که کلا سکوت پیشه کرده بود فکر کنم می دونست مهدوی پس همشون بر میاد.


بعد از دفاع هم کلی باهم صحبت کردیم. گفتم هنوز تو کار بورس هستی. کلی نشست که چیکار کرده اگه این نادر گیر نمی داد فکر کنم ما تا شب داشتیم با هم حرف میزدیم. 


زینب هم اومده بود سر دفاع، من نمی دونم مگه IDS به استکانی ربط داره؟ 

وقتی هم می خواست بره بیرون باهم روبه رو شدیم. عجیب بود بخصوص دستاش!



کار

هفته پیش یه بابایی یه پروژه آورده بود می خواست تا براش یه برنامه ای بنویسم. اما خیلی خاص بود اولا کل کار باید روی گلکسی تبها که سیستم عاملشون اندرویده اجرا می شد. از طرفی طرف هم نمی خواست پول بده. 


طرف تو بازار پی سی آشنا داشت. بعد از کلی قرار شد که برام یه مک بوک پرو بخره و یک گلکسی تب و اگه من برنامه را نوشتم هر دو اینا را بردارم برای خودم.

یه جورایی دلم می خواست که براش اینا بنویسم هم اینجوری با اندروید آشنا میشم هم به هر حال پول این دیوایسها یه 3 میلیونی می شد. 


کل کاری که می خواست این بود که یک برنامه داشت که می خواست کاری کنه که بقیه نتونن محتوای برنامه و خود برنامه را بدزدند.


فکر کنم خیلی گیر این کار بود چون فرداش دیدم هر دوتا وسیله را از تهران برام فرستاد. خلاصه اینجوری بود که ما هم مک دار شدیم. 


بعد فهیم که چه ریسکی کردم. تصورش بکن برای اینکه آبروم نره تا حالا نشستم یه کتاب در مورد اندروید خوندم کلی مطلب در مورد رمز نگاری با کلی الگوریتمهای رمز گذاشتن و رمز شکستن رفتم کلی با مک کار کردم یه ایکلیپس براش گرفتم و این اندروید لعنتی را روش راه انداختم حالام دارم در مورد هشینگ می خونم.


این جاوا هم که پدرم را در آورده. البته خوبیش اینه که کلی چیز یاد گرفتم و جالبیش اینه که از تهران یه موئسسه دیگه زنگ زده برای رمز نگاری محصولاتشون این دیگه خیلی باحال بود چون با یه تیر دو نشون زده میشه. فقط دردسرش اینه که افتاده تو این برگه صحیح کردن و یه سری کارای خونه.