وای خدا راحت شدم بالاخر منم دفاع کردم روز پر دردسری بود صبح ساعت ۸.۰۸ دفاع شروع شد منم اولش یک سری توپوق زدم اما بعدش جوگیر شدم و حسابی جلسه را اداره کردم کلش ۴۲ دقیقه شد بعدش نادر یه سوال کرد و بعد اونم دکتر احمد زاده شروع کرد به سوال کردن معلوم بود هیچی از دفاع متوجه نشده چون سوال های قاراش میش می پرسید بعدشم دکتر سیدی یه سری سوال کرد چیز خاصی نبود از بچه ها که پرسیدم می گفتند خوب بود استرس نداشتی .
دیشب تا صبح با نادر پاورپوینت درست می کردیم واقعا این نادر موجود بسیار نادری هستش
از من بیشتر به پاورپونت من اهمییت می داد واقعا مرامش بسیار بالاست امید وارم بتونم روزی براش جبران کنم اینجام نوشتم که این کارش هرگز یادم نره.
یه چیز عجیب اینکه زینب هم اومده بود من سر دفاع داشت قند تو دلم آب می شد . شاید اومدنش به این دلیل بود که می خواست ببینه خونواده من چه شکلی هستند یا شاید به خاطر اون سلام من بعد جواب ردش بود اگه بعد ها وقت کردم در موردش می نویسم خلاصه ما امروز تو تیریپه زندگی قشنگو اینا هستیم.
این تز پدر من را در آورده باید تا آخر تابستون دفاع کنم الان ۳۵ صفحه نوشتم باید تا اون موقع ۱۰۰ بنویسم
تز از یه طرف کارای تهران از یه طرف بی کسی هم یه طرف
گفتم بی کسی آره این سه ماهه با خانم محترم کلی حرف زدیم آخرش به این نتیجه رسیدیم
عقایدمون به هم نمی خوره
اگه فرصت شد بعدا توضیح میدم .
الان دوباره تنهام
نکسی را دارم که بهش فکر کنم نه هدفی که براش بجنگم
اما می دونم این خدا دوباره یکی دیگه را جلو پایه من سبز میکنه
بله من پس از مدتها بالاخره اپلای کردم فکر می کنید کجا MIT EPFL TURENTO نه جانم من جایی اپلای کردم که نه تافل می خواد نه جی آر ای هیچی نمی خواد فقط یه دل ساده می خواد و دومثقال جرعت من ۶ خرداد اپلای کردم اما چرا حالا دارم اینارا می نویسم بعدها اگه فرصت شد میگم اره چند روز بود همش در حال کشیک دادن بودیم ببینیم کی خانم محترم تنها می شه
اما مگه این دوستای سیریشش ولش می کردند نه اقا .. تازه از وقتی می یومد دانشگا همش با دوستان محترم از صبح تا عصر می رفت تو آز سیستم عامل منه بدبخت هم همش یا اونجا پرسه می زدم یا ناز سعیدا می کشیدم که بره ببینه هنوز او تواند
یه بار ساعت نزدیک ۴.۵ بود و من هم می دونستم الان می خواد بره خونه داشتم تو راهرو به سعید می گفتم برو که یه هو دیدم جناب پروفسور اومد و از جلو هر دومون رد شد منم دیدم تنهاست
با فاصله دنبالش راه افتادم یه دختره هم بینمون بود سر سه راه برق دختره پیچید و منم از خدا خواسته دویدم رفتم گفتم
ببخشید خانم .. اونم گفت بله بفرمایید
اقا این دویدن ما باعث شده بود من خفن هوول کنم
گفتم من نمیدونم حرفامو باید چطوری بزنم یا اینکه روند منطقی اینکه می خوام بگم چیه برا همینم یه راست میرم سر اصل مطلب واقعیت اینه که من از شما خوشم اومده و چند ماهی هم هست که دارم در مورد شما تحقیق می کنم الان هم اگه اینجام به این خاطره که می خواستم اگه اجازه بدید با هم بیشتر آشنا بشیم یا اگه اینجوری نمی پسندید من با خونه واده مزاحمتون بشم
اون تیکه اخر را به این خاطر گفتم چون چند روز قبلش رفته بودم پیش مشاوره دانشگا و اونم گفت و قتی پیشنهادتو می گی براش حق انتخاب بذار خلاصه من که داشتم آب می شدم
اونم یه نگاه عاقل اندر سفیه به من کردو گفت شما!!!ا
منم که هوول شده بودم مثل اینا که می خواند تو یه کنفرانس خودشونو معرفی کنند گفتم من ابراهیم ...... هستم دانشجوی ارشد برق
بعد دیدم داره من من میکنه گفتم می خوایند یه هفته روش فکر کنید و بعد در موردش صحبت کنیم اونم انگار دونباله همین کلمات می گشت گفت باشه
خداحافظی کردیمو تموم شد
واین شد اپلای من
بقیه قصه را بعدا می گم