خاله های زیر تیغ

امروز عصر مامان را بردم که بره خاله منیر را تو بیمارستان سینا ببینه آخه بند خدا یه غده تو گردنش در اومده. 

دکتر محترم هم گفته من میخوام برم مسافرت باید بیای عمل کنی و طبق معمول مملک اسلامی و انقلابی مان ۶۰۰ هزار تومان زیرمیزی گرفته چون به قول خودشون بیمارستان پول کافی به اونا نمی ده و این آقایون به ظاهر مسلمون از این طریق حق و حقوق خودشون را از مردم می گیرند. 

خلاصه رفتیم و با کلی مکافات تو این ترافیک رفتیم اونجا بعدشم از اونجا باید می رفتیم دیدن خاله زهرا تو بیمارستان الزهرا. 

خاله زهرا هم دستاش بی حس می شد  و تشخیص دکتر این بوده که اونم یه غده تو  گردنش بوده که به عصبای تو گردن فشار می آورد و موجب این بی حسی می شه. 

اونم عمل کرده و شکر خدا موفقیت آمیز بوده جالبیش هم این بوده که دکترش زیرمیزی نمی گیره  خدا خیرش بده . 

مامان می خواست بره پیش خاله بخوابه این دومین روزیه که داره می ره . 

معصومم حسابی شاکیه که چرا مامان همش باید بره چرا عروسش یا دخترش نمی ره. 

اما من میدونم این مامانه ما عشقش همین کاراست بهشم گفتم که من باید تورا تو خونه سالمندا استخدامت کنم تا حسابی کیف کنی. البته اونم می گه بدم نمی یاد. 

خداییش این مامان کارش خیلی درسته خدایا برامون نگهش دار.

تقلب

چند روز پیش دو گروه از دانشجوهام تقلب کرده بودند یعنی گزارش کاراشون را از روی هم کپی کرده بودند . 

منم حسابی حالشون را گرفتم بهشون گفتم که این کارشون را تو نمره پایان ترمشون تاثیر می دم بیچارها حسابی جا خورده بودند آخه منم حسابی محکم برخورد کردم . 

بنده خداها کلی معذرت خواهی کردند و قول دادند که جبران کنند . 

از اون موقع تا حالا گزارش کاراشون را مرتب میارند و خیلی شیک به این امید که من ببخشمشون 

یادمه تو دوره لیسانس حسابی تقلب می کردم. فوق العاده هم ماهر بودم تا اینکه روزگار چرخید و من رفتم فوق لیسانس  

ترم اول دانشگاه علم و صنعت بودم اونجا که خدا خیرشون بده خوداشون خدای این کارا بودند . 

از ترم دوم که اومد دانشگاه صنعتی وضع فرق کرد . 

اون روزا من باید معدلم بالای ۱۶ می شد چون اگه نمی شد اخراج می شدم . 

و بنابراین به تقلب بیشتر محتاج بودم . 

یادمه درس پردازنده های محاسباتی با دکتر سماوی داشتیم اونم عادتش بود که بعد از هر بخش از درس یه امتحان بگیره و  رو همین حساب هم اولین امتحان را با اون داشتم . 

امتحان تو کلاس برگزار شد . کلاس که نمی شد بگی بیشتر شبیه اتاق جلسات بود آخه یه میز یو شکل وسط کلاس بود که همه دور اون می نشتند . 

تعداد بچه ها کلا ۷ نفر بود و این تقلب کردن را سخت می کرد. 

دکتر برگه ها رو داد و گفت من میرم ماشینم را بنزین بزنم و بعد می رم تو اتاقم هر وقت نوشتید بیاد من را صدا بزنید. 

من که حسابی جا خورده بودم تو دلم گفتم عجب ببویی هستند اینا. 

دکتر رفت اما جیک هیشکی در نمی یومد من هم زیاد وضع جالبی نداشتم اما از طرفی هم نمی خواستم شروع کننده تقلب باشم آخه بچه ها را هم درست نمی شناختم  برای همینم  

گفتم احتمالا بچه ها گذاشتند آخر ساعت تقلب کنند من هم تا اون موقع صبر می کنم. 

آخرای ساعت بود که تنها دختر کلاس گفت بچه ها همه نوشتید  یهو برق از چشمای ما پرید که اوخ جون تقلب شروع شد حالاست که یه نمره مشتی بیاریم. 

اما دختر گفت که کسی چیزی بلده که ننوشته باشه کسی چیزی نگفت اونم رفت دکتر را صدا زد اومد برگه ها را گرفت . 

داشتم شاخ در می آوردم گفتم نکنه همه بلد بودند و نیازی به تقلب نداشتند اما بعد که باشون 

حرف زدم دیدم نه وضع اونم چندان خوب نبوده. 

بعد ها فهمیدم که تو دانشگاه صنعتی آمار تقلب بسیار کمه  و یه جورایی دانشجو ها برای هم کلاس میزارند و در کل تو جو دانشگاه تقبیح شده. 

از اونجا به بعد دیگه پشت دستم را داغ کردم که هرگز تقلب نکنم. 

بعد ها با یکی از بچه های صنعتی به نام میرسعیدی دوست شدم . 

آدم مذهبی بود خیلی کارش درست بود یه چارچوب فکری برا خودش داشت که بهش هم عمل می کرد بهم گفت اگه فردا من امتحانی داشتم باشم که زندگیم هم بهش بند باشه و بدونم اگه تقلب نکنم بیچاره می شم با این وجود بازم تقلب نمی کنم . 

با شناختی که ازش داشتم می دونم که اگه این شرایط پیش بیاد واقعا به حرفش عمل می کنه. 

خلاصه دیگه تقلب نکردم اما مشکل اینجا بود که ترم بعد تو یه شرایط بحرانی یه سوال را با یکی از بچه ها تقلب کردم. البته دوست من هم از بچه های دانشگاه ازاد بود. 

اما حالا می گم که ای کاش اون تقلب را هم نمی کردم  تا به قولی که به خودم داده بودم پایبند می بودم به هر حال بعد از اون حادثه و به خصوص بعد از حرفای میرسعیدی به زشتی کار خودم پی بردم.

کار کار

این روزا حسابی باید کار کنم چون قراره دو سه هفته دیگه بریم چین و اونجا باید برنامه ها را تحویل بدیم برای اینکه روی وسیله هاشون بزارند. حسابی سردر گمیم  

این ویژوال سی امبد شده هم که بیچاره کرده مارا هنوز قلقش دستم نیومده . 

در کل قسمت امنیت مر بوط به من میشه پوسته هم باید علی بسازه . 

علی خوب سرچ می کنه و اطلاعاتشم بیشتر از منه اما دریغ از یخورده پشتکار البته وضع من هم زیاد در این زمینه خوب نیست اما اینقدر سرم می شه که تو شرایط بهرانی به خودم فشار بیارم . 

امروز کلی رو پروژه کار کردم ای داره جلو می ره اما کند. 

ظهر هم با خاله منیر و خاله زهرا و بچهاشون رفتیم لب رودخونه غذا خوردیم در کل نمی خواستم برم چون مریم و شوهرشم بودند . 

تا حالا باهم ندیدمشون برا همینم فکر می کردم دیدنشون باعث بشه مد تنهاییام شروع بشه و تو این شرایط  خوب نبود اما مژ گان بعد از مدتها از کرمان اومده بود خونمون و برای دل اونم که بود رفتم . 

تعجبی بود برام زیاد احساس خاصی نداشتم مریم هم خیلی تغییر کرده بود یه خورده زشتر شده بود.  شوهرشم بود ازش خوشم می یاد .