قبلا که جهاد کار می کردم به چهار شنبه می گفتم چهار شنبه خوشگله دلیلش این بود که من یه جورایی کارمند بودم، از صبح ساعت 7:30 تا 4:05 باید اونجا می بودم کلی هم کار داشتم. کلی پروژه که کاملا باید پاسخ گو باشی براش یا اینکه بالایی ها اینکه این شد یا نشد را حالیشون نبود باید جواب می گرفتی تازه با کلی آدم عوضی هم سروکله می زدی البته خوشبختانه بچه های گروه خیلی آدمای با شخصیتی بودند و رابطه صمیمی با هم داشتیم.
خلاصه این فشار کاری باعث می شد که من در طول هفته خدا خدا کنم که کی چهارشنبه میشه چون بعد چهار شنبه دو روز تعطیل بودیم و من می تونستم کارای خودما انجام بدم یا تفریح کنم یا هر چیز دیگه از طرفی
چهار شنبه روز ورزش هم بود و دو ساعت از وقت اداری را ورزش می کردیم و عصر هم از طرف جهاد میرفتیم استخر همه این موارد باعث شده بود که من به چهارشنبه بگم، چهارشنبه خوشگله این لفظ بین همه جا افتاده بود.
اما امروز دیگه چهارشنبه خوشگله معنی نداره در واقع چهارشنبه خوشگله شده چهارشنبه زشته دلیلشم اینه که من دیگه جهاد نیستم بلکه دانشگام و چهار شنبه ها هم یک درس کوفتی به نام تجزیه تحلیل سیستمها دارم. خود درس بسیار زیباست چون همش ریاضیه اما مشکل اینه که این درس با این سطح ریاضی را به این اوشگولها( البته اکثرا) چطور یاد بدی کار حضرت فیله.
اما خوب در کل خوبه یعنی روحم خیلی آزادتره دانشگاه محیط خاص خودشا داره. من اینجا هیئت علمی شدم اینم حسن خودشا داره می تونم کارای خودم را در زمان آزادم انجام بدم. البته فعلا روزا می شینم تو اتاقم و کارای عقب موندم را انجام می دم امیدوارم سرم یه خورده خلوت بشه بتونم از این زمان آزاد استفاده بهینه را بکنم. کلی فکر دارم که باید پیاده سازیش کنم.


داشتم کار خودم را انجام میدام یهو دیم یه شماره ناشناس به موبایلم زنگ زد شمارش مال خارج از ایران بود. فکر کردم که از چین زنگ زدند چون چند بار برای جی پی اس ها مکالمه داشتم.
اما کدش ماله آمریکا کانادا بود وقتی گوشی را برداشتم دیدم خانوم بهنام*فره.
کلی تعجب کرده بودم آخه از وقتی رفته بود کانادا معمولا با ایمیل با هم در ارتباط بودیم. کلی صحبت کرد. یه جورایی احساس کردم دلش گرفته بود. قبلا وقتی ازش میپرسید که میخوای برگردی یا نه می گفت هنوز تصمیم نگرفتم اما ایندفعه خیلی محکم می گفت که حتما بر می گرده.
خیلی صحبت ها طولانی بود.
عجب روزگاریه ما اینجا داریم فکر می کنیم اونجا فلان است و فلان و اونم اونجا فکر میکنه که اینجا ....
می گفت مگه آدم از زندگی چی می خواد؟
خیلی تو فکرم برد.
خیلی از خاطره هام زنده شده. همیشه از رک بودنش خوشم میومد. تو آزمایشگاه با هم کار می کردیم البته موضوع ها مون با هم متفاوت بود.
امروز روز خوبی نبود.
دلم گرفته
گاهی فکر میکنم که رها شدم. شاد میشم دیگه هیچی برام مهم نیست. ذهنم مثل ساعت کار می کنه انگار نه انگار که چی شده اما چند روز بعدش دوباره تبش شروع میشه و من میبیتم که هنوز بیمارم. بیماریی که درمانی براش نبست. اما اینا همه تموم میشه اینا مطمئنم.
این خاصیت آدمهاست.
حتی آدم های متفاوت.
