تولد مامان

دو شب پیش تولد مامان بود. تو خونه بودم که معصومه زنگ زد که برای مامان چی خریدی؟ تازه یادم افتاد که تولدشه.


گفتم هیچی اما کیک را من می خرم فقط بیا با هم بریم بیرون ببینیم چی می تونیم بخریم.

باهم رفتیم طرفای میدون نقش جهان. من یه کیف خریدم معصومه هم خودش قبلا یه رادیو خریده بود.

خیلی فکر خوبی کرده بود چون مامان خیلی به رادیو وابسطه است یعنی خیلی دوست داره که وقتی داره کارای آشپزخونه را می کنه رادیو هم گوش کنه.


بعدش من رفتم دنبال کیک، مگه کیک گیر میومد نامردا یا همه را خریده بودند یا همش سفارشی بود.

بالاخره تو یه شیرینی فروشی زاقارت یه کیک نسبتا زاقارت گیرآوردم.


بعضی ها خیلی خوش فکرند. یارو برای شب یلدا یه مدل کیک مثل هندونه درست کرده بود که آدم کیف می کرد.

خلاصه اومدیم خونه اسماعیلم یه کارت شارژ برای مامان گرفته بود.


زیاد تولد جالبی نبود آخه من سرما خورده  بودم حال و روزم خوب نبود چون با همون سرماخوردگی هم رفته بودم استخر!




رهگذر

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

عشق!

غریب است دوست داشتن وعجیب تر از آن است دوست داشته شدن.

وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ونفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده 


به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر ، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر ، ما بی رحم ‌تر . تقصیر از ما نیست

تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند.

<شریعتی>