استادی اینجاست که هر موقع باهاش حرف می زنم یه چیزی ازش یاد میگیرم. خیلی برای من یک بعدی مفید بوده. علاوه بر الکترونیک که رشته خودشه یه فوق لیسانس فلسفه هم گرفته کلی هم در زمینه ادبیات می دونه.
امروز وبلاگش را بهم معرفی کرد نمی دونستم شاعرم هست. دیدش به زندگی یه چیزه دیگست احساس می کنم که خیلی آزادتر از من زندگی می کنه.
خیلی خوبه که آدم با کسایی سرو کله بزنه که خیلی بالاتر از خودشند اینجاست که می فهمه چیزی نیست.
شاید من دارم یه دوره پوست اندازی را طی می کنم. خودم حسش می کنم. نگاهم به زندگی داره فرق می کنه شاید این بخاطر بالا رفتن سن باشه. خودم فکر می کنم که به جهت خوبی پیش میره.
خیلی دوست دارم یخورده سرم خلوت بشه بزنم به جاده سفر برم کوه برم کویر برم و ....

دیروز بر اساس رسم هر ساله با مامان و معصومه رفتیم نمایشگاه گل و گیاه تا گل و درخت بخریم.
خیلی زیبابود آدمایه زیادی اومده بودند. برای اون خونه یه درخت عناب و یه درخت سیب قرمز خریدم. برای این خونه هم عناب گرفتم. و کلی کاکتوس.
حس خوبیه که آدم میوه درختی را بخوره که خودش کاشته یا حتی نگاه کردنش. حالا می فهمم که بابا اون موقع ها که درختای تنومند باغ پرندگان را بهم نشون می دادم و با کلی شوق می گفت که من اینا را کاشتم چه حسی داشته اونم اون درختای به اون بزرگی را.
کاشتن زیاد مکافات نداره در واقع این مراقبته که خیلی سخته. یه روز رفته بودم کوه دم دمای عید بود. یه بابایی با کلی زحمت یه درخت سرو آورده بود که روی کوه بکاره روم نشد بهش بگم که این کار را نکن بعد ها هم کلی خودم را ملامت کردم. گیاه بیچاره قربانی حماقت یه آدم میشه.

امروز تولد منه!
البته از نوع قمریش. دیروز اولین روز سربازی اسماعیل بود. افتاده اراک، مامان بابا هم مثل اینکه بچشون می خواد تازه بره پیش دبستانی هر دو تاشون صبح ساعت 4 با اسماعیل راه افتادند رفتند اراک. این سوژه ما شده بود. بهشون گفتم برید دستشا بزارید تو دست مدیرشون بگید این بچه را زیاد اذیت نکنه ها. عیدم یه تفنگ پلاستیکی کادو بگیرید برید بدید دم پادگان تا به بچه سر صف هدیه بدند باعث تقویت روحیش بشه.
والا ما که به خصوص برای قسمت دوم سربازی افتاده بودیم تو بیابون های قزوین از سر جاده باید یه 3 تا 4 کیلومتر پیاده می رفتیم تا تازه سردر پادگان معلوم بشه اون وقت اینا!
خلاصه اینکه وقتی بر گشتند دیدم یه کیک تولد با کلی کادو گرفته بودند. می گفتند چون تولدتون ما کربلا بودیم امروز براتون تولد گرفتیم. هیچی تو یه سکوت مرگبار نشتیم چهار نفری کیک را خوردیم.
تو مزار شاعر عاشق دیدی پس چرا شور به دریا زدنت نیست هنوز؟
شور به دریا زدنش نیست هنوز ورنه من غرقه آن دریایم که برش، ساحلی نیست هنوز
شاعر عاشق = رهی
